#نیاز_پارت_388
-راست ميگه هر وقت پيمان كار زشتي ميكنه براي معذرت خواهي من رو مياره اينجا ...
كيان بلند خنديد و گفت ...
-اينقدر كه پيمان زن ذليله ...
-نه دادا ... دمت گرم ديگه ... سولماز اين رو از قلم انداخت ... اينقدر تو خونه غذاي سوخته و بي نمك و شور ميخوريم بهترين بهونه همينه كه غذاي بيرون رو بزنيم تو رگ ...
خندهء بامزه اي كردم و گفتم ...
-چه زن و شوهر با مزه اي ...
كيان زير چشمي نگاهم كرد و لبخندي روي لبهاش نشست ...
قلبم با هر نگاهش اتيش ميگرفت ...
هم دوستش داشتم هم ياد كارهاي گذشتش كه ميافتادم حرصم در ميومد ...
اينقدر نزديك هم نشسته بوديم كه بوي عطرش تمام مشامم رو پر كرده بود
كم كم داشت تشنم ميشد ... اينقدر خودم رو به سمت چپ حايل كرده بودم و دست چپم رو ستون خودم قرار داده بودم كه دستم خواب رفته بود ...
تمام غذام روبا يك دست خوردم ... تا مبادا صاف بشينم و بدنم با كيان برخورد كنه ...
دستم رو اوردم بالا تا بطريه نوشابم رو باز كنم كه كيان متوجه درد دستم شد و نوشابه رو باز كرد و همونطور كه داشت با سولماز حرف ميزد. بطري رو بدون هيچ كلامي گذاشت كنار بشقابم ... دوباره مشغول ادامه صحبتش شد
كلافه شده بودم ... نميدوىنستم بايد چه عكس العملي نشون ميدادم ... اگر به دله خودم بود بايد تشكر ميكردم و همون لحظه اول ميپريدم ب*غ*لش و ميگفتم كه چقدر برام عزيزه ... اما منطقم چيزه ديگه اي ميگفت ... اينكه مبادا دوباره بازيچه اش بشم ... پس سرد و خشك بايد رفتار ميكردم ... همون كاري كه پارسال قبل اون اتفاق بايد ميكردم ...
اخمي كردم از جام بلند شدم كه برم به هواي توالت كمي تنهايي با خودم كلنجار برم شايد دليل اين رفتار هاي عجيب كيان رو بفهمم،
-جايي ميري ؟
با اخم نگاهش كردم و گفتم
-كاري داري ؟
-نه فقط گفتم اگه چيزي ميخواي بگو ... من ...
-نه ممنونم ... بچه ها من الان ميام ...
شيرين نگاهم ميكرد و من از اين شيريني نهايت لذت رو ميبردم ...
از همه جالب تر بيان كلماتش بود ... طوري رفتار ميكرد كه انگار واقعا ما با هم ارتباط صميمي و يا عاشقانه اي داريم ...
رفتم دستهام رو شستم و برگشتم ... برگشتنم همزمان شد با سفارش گرفتن دسر ...
اونجا چيزي براي دسر نداشت در نتيجه مجبور بوديم تنها به چاي بسنده كنيم ...
@romangram_com