#نیاز_پارت_386

-راه بيفت ... لج هم نكن ...
-نميام ... لازم باشه لج هم ميكنم
-نياز ... بيا بريم ... زود برت ميگردونم ...
-كيان ... نميام ... كار دارم ...
جلو تر از من راه افتاد و رفت داخل رستوران ...
م*س*تقيم رفت سمت سولماز و پيمان ...
با همون كفش رفت روي تخت نشست و با يه حركت كمي خم شد و دستش رو سمتم درازكرد و دستم رو گرفت و كشوند سمت خودش ...
-بشين ... حرف هم نباشه ...
از صورت سولماز و پيمان معلوم بود كه از ديدن كيان چندان هم جا نخوردند،
-اقا كيان رو عشقه ... دادا از اين ورا ...
-مخلصيم پيمان خان گل ... سولماز خانوم شما خوبيد ...
-مرسي ... به مرحمت شما ...
اخمي كردم و تا اومدم به خودم بيام ديدم هنوز ساعدم تو دستهاي كيانه ...
اهسته دستم رو كشيدم و نگاهي تو چشمهاي سولماز كردم كه ديدم به حالت نادم من رو نگاه ميكنه، فهميدم كه باز كيان از دوستيه من و سولماز سو استفاده كرده و امار من رو از پيمان گرفته ...
اما اينبار چه نقشه اي داشت ... تا به حال اينقدر سر حال نديده بودمش ... هر چند شايد گوش ماليه شيما كارساز بود ...
-غذا سفارش داديد يا
-نه دادا سفارش داديم ... براي تو هم مثل نياز گرفتيم ... ماله خودمون هم مثل شما ...
-دستهامو نشستم اما ازاونجايي كه طرف در نره امشب اين يه مورد رو فاكتور ميگيرم ...
كنارم نشسته بود و بي توجه به سولماز و پيمان نيم نگاهي تو صورتم انداخت و گفت
-راحتي ؟
با اينكه تو دلم غوغا بود اما اخم كردم و گفتم
-كارهات اصلا برام جالب نيست، اما باز چون به زور خودت رو مهمون كردي مجبورم به زور تحملت كنم ...
ابروهاش رو انداخت بالا و كمي به پشتي تكيه داد و گفت
-اينجوري باشه كه از اين به بعد كارت سخت تر ميشه ...

@romangram_com