#نیاز_پارت_385

-اونوقت دوستهاتون همون سولماز و پيمان هستند ديگه ...
-بله ... مورديه ؟تو از كجا ميدوني ...
-چي كار به اين كارها داري ... خوش باشين ...
-مرسي، به هر حال خوشحال شدم ديدمت ...
-اينو از ته دل ميگي ؟
-تو فكر كن از ته دل گفتم ...
-كارهاتو كردي براي فردا ؟
-كار بخصوصي نداشتم، ... تقريبا همش انجام شدن ...
-ميخواي بيام دنبالت ... ببرمت فرودگاه ...
-دم اخري چه مهربون شدي ... باز چي تو سرته ... نه مرسي، اطمينانم به اژانس بيشتره ...
-اژانس از من مورد اعتماد تره؟
-اره چون اينبار. ديكه حتي عرفاني هم پيدا نميشه تا من رو از دستت نجات بده ...
خنديد و يه نيم دور رو پاشنه پاش زد و گفت
-يا مثلا ماموري هم نيست كه منه بدبخت رو تو سلول بندازه ... از صبح تا شب مثل يه سگ بخوابم ...
بلند خنديدم
-اون هم حرفيه،
تو چشمهام نگاه كرد و چند لحظه مكث كرد و گفت
-چه خوشگل شدي ...
-رسمه ... شبه اخر همه براي هم عزيز تر به نظر ميرسن ...
-تو هميشه خوشگل بودي ...
-حتما توهم به خاطر اين خوشگلي بود كه من رو اونكاره خوندي اره ؟
نفسش رو كلافه ميده بيرون و ميگه ...
-بيا چند لحظه كارت دارم ...
-گفتم كه دوستهام منتظرمن ...

@romangram_com