#نیاز_پارت_384
سولماز كمي تو فكر رفت و به خواسته پيمان اروم سر جاش نشست ...
-بچه ها تا شما سفارش غذاتون رو بدين منم اومدم ... تعارف نكنيد ديگه، هر چي خواستيد بگيد بيارن ... منم چلو كباب برگ ميخورم ...
حدسم رو اين بود كه شايد از مسافر هاي هتل من رو ديده و شناخته ... ولي باز تعجب كردم كه چرا كنار ميزم نيومد ...
از در رفتم بيرون و اطرافم رو نگاه كردم ... خبري از كسي نبود، بر گشتم دوباره بيام تو كه صداي اشنايي تمام فكرم رو مشغول خودش كرد ...
-نياز ...
برگشتم ...
درست ميديدم ... كيان بود ... كيانه خودم ... عزيز دوست داشتنيه خودم ... تازه فهميدم كه چقدر دلتنگش بودم ...
چقدر جذاب و خواستني شده بود، اور كت مشكي شال گردن سورمه اي با رده هاي قهوه اي ... شلوار جين و كفش چرم قهوه اي ...
اي واي ... قلبم ... درست مثل پارسال ... شروع به تپيدن كرد ...
شب اخر قراره چي به روز من بياد ...
ازت فرار ميكردم ... نميخواستم ببينمت، فقط براي اينكه هواييم نكني ... الان اينجا چي كار ميكني ؟ اخه من چجوري تورو ول كنم و برم ... با اينكه تا الانم نميديدمت اما دلم قرص بود كه دسترسي.بهت سخت نيست ... اما اگه الان برم ... معلوم نيست ديگه كي ببينمت ... تو چشمهاي سياهش نگاه كردم و گفتم ...
-اينجا چي كار ميكني ؟
-رد ميشدم ...
پوزخندي زدم و گفتم
-چه تصادفي ...
-تو اينجا چي كار ميكني ...
دل دل كردم كه بهش نگم اما باز طاقت نياوردم و گفتم
-يه جورايي گودباي پارتي ...
-به ... جدي ميگي ؟ ديگه رفتني شدي ؟
چقدر خونسرد برخورد كرد ... حيف اين همه علاقهء من به اون ... عين خيالش هم نبود
-اره. به اميد خدا فردا ميرم ...
-بسلامتي ... وقت داري ؟ يك كم قدم بزنيم ؟
تو دلم هزاربار داد زدم و گفتم من تموم زندگيم صرف تو شده و ميشه ... قدم كه خوبه ... اما باز خونسرد تو چشمهاش نگاه كردم و گفتم
-ببخشيد ... ولي نه ... ترجيح ميدم امشب رو با دوستهام باشم ...
@romangram_com