#نیاز_پارت_383
سرد بود ...
سفارش يك چاي داغ رو دادم تا بچه ها برسن ...
چاي رو برام اوردند و من اولين استكان رو پر كردم و خواستم سر بكشم كه ديدم سولماز و پيمان از راه رسيدند ...
بلند شدم و باهاشون احوالپرسي كردم ... سولمازكمي مضطرب به نظر ميرسيد اما اونقدري نبود كه بخوام ازش بپرسم ...
-خواستم ديگه برم ...
پيمان با حرف من خنديد و گفت
--اي خسيس ... نترس زياد سفارش نميديم ...
سولماز هم خنديد و گفت
-زياد هم سفارش بدي نياز همه پولهاش رو چنج كرده بايد مابقيش رو خودت حساب كني ...
-تو معلوم هست طرفه كي هستي ؟ خانوم ... زن خوب اونيه كه پشت شوهرش باشه ...
-من كلا ادمه خوبي هستم هم پشت شوهرم هستم هم پشت دوستم ...
-خيله خب بابا ... بيايد غذا رو سفارش بديم كه من مردم از گرسنگي ...
هنوز به سفارش غذا نرسيده بوديم كه ديدم گارسون كه يه پسر حدودا بيست ساله بود اومد و اهسته كنار گوشم گفت ...
-ببخشيد خانوم يك اقايي دم در كارتون دارن ...
-با من ؟نگفتند كي هستند؟
-نخير اونجا ايستادن ...
-ممنونم ...
-چي شده نياز ً،
-هيچي ميگه يكي دم در كارم داره ...
پيمان خنديد و گفت
-شايد جاي بدي پارك كردي ...
-اره ماشينه نداشتم رو جاي بدي پارك كردم ... تو هم دمه اخري هي به ما بنداز ...
-واي نياز تو پيمان رو نميشناسي ؟ مدام در حال شوخي كردنه، برو ما اينجا منتظرتيم ... ميخواي منم باهات بيام ؟
-من رو ميخواي تنها بزاري بري با نياز ؟ اصلا من به درك ... نميگي شايد طرف كار خصوصي داشته باشه ...
@romangram_com