#نیاز_پارت_380

بیا؛ دوری کنیم از هم؛
بیا؛ تنها بشیم کم کم؛
بیا؛ با من تو بدتر شو؛
بیا؛ از من تو رد شو؛ رد شو.
ببین گاهی یه وقتایی دلم سر میره از احساس؛
نه میخوابم نه بیدارم از این چشمای من پیداست،
تنم محتاج گرماته،
زیادی دل به تو بستم،
هیچ دردی در این حد نیست، من از این زندگی خستهام، دلم تنگ میشه بیش ازحد..دلم تنگ ميشه بيش از حد ...
چرا اشكهام امونم رو بريده ...
چرا ارام و قرار ندارم ... چرا هنوز رنگ سياهه چشمهاي كيان برام زيباتر از هر رنگي تو دنياست ... چرا ...
دلم تنگشه ...
چشمهام رو ميبندم و ميزارم تصويرش روي پلكهام به خوبي مجسم بشه ...
كاش ميتونستم مثب الان حرفهاي دلم رو بهت بگم ...
-،كيان ... كيان ... من ... من ... هنوز هم دوستت دارم ... هنوز هم توي زندگيه من تنها مردي هستي و خواهي بود كه اجازه ورود رو داشت ... 'دلم هوا تو كرده ... بي معرفت ... دلم برات تنگ شده ... دلم ميخواد حتي براي يكبار ديگه هم شده دستهاتو بگيرم ... خيلي بي معرفتي ... اصلا تو هم به من فكر ميكني؟ تو هم هواي اونروزها به سرت ميزنه؟
باز با دلتنگي خوابم برد ... باز با فكر كيان چشمهام روي هم رفت ...
حال و روز بدم تا يك هفته همراهم بود و به سختي سر كار ميرفتم ... حتي زير نگاه هاي سنگين امير هم به ناچار بي محلي ميكردم تا زمان اقامتش تو هتل به اتمام برسه ...
روز تولدم رو خيلي اروم تر از هميشه پشت سر گذاشتم ... دريغ از يك نفر براي تبريك تولدم كه بهم زنگ بزنه ...
هفته بعد از تولدم سولماز بهم زنگ زد و ازم خواست براي ديدنش برم ... اما از اونجايي كه تجربه زياد جالبي از اين جور ديدار ها نداشتم ازش خواستم كه اينبار ديدارمون تو يك كافي شاپ باشه ... به همين ترتيب تا يك ماه بعدش هم ديدار هاي ما به هر بهانه اي بدون پيمان بود و بيشتر زماني اين ديدار ها رو تنظيم ميكردم كه با ساعت كاري پيمان تداخل داشته باشه ... ...
ديدار با سولماز كمك زيادي تو بهبود روحيه اش بود ... تا اين حد كه اين اواخر خيلي راحت تر ميخنديد و كمابيش از تصميمش براي دوباره باردار شدن برام ميگفت ...
بعد از يك ماه و نيم كه از درخواستم براي ويزا ميگذشت يك روز باهام تماس گرفتند و بهم گفتند كه جواب ويزام اومده و براي درخواستم موافقت شده ...
از خوشحالي تو پوست خودم نميگنجيدم ...
براي چهاردهم همون ماه بهم وقت دادند تا با بيمه و بليط هواپيما برم تا برگه ويزا رو توي پاسپورتم بزنند و بهم برگردونند ...
براي بليط هواپيما چه كسي بهتر از سولماز كه تو اژانس مسافرتي دستي داشت ...

@romangram_com