#نیاز_پارت_379
-نياز ... صبر كن ... دخترم ... ميشه ازت يه چيزي بخوام ...
-جونم ...
-از اولش برام توضيح بده ... من ميدونم كه تو با كيان يه جند صباحي بودين و با هم نساختين و تو براي هميشه ولش كردي ... اون هم دنبالت نيومد ...
-اينها رو از كي شنيدي شيما جون ؟
-از شيرين ... انگار ميشناسيش ... دختر خواهرم ... وليان ... مديريت هتل رو به عهده داره ...
-بله بله ... دو را دور اشنا هستم باهاشون ... چند باري هم با هم همصحبت شديم ... اما اون از كجا ميدونه ... هر چند با كاري كه كيان كرد ديگه همه ميدونن ...
- كيان رابطش با شيرين عاليه ... هر چي درد و دل داره با اون ميكنه ... مثل خواهر و برادرن با هم ...
-پس كيان خان با خواهرش هم انگار رو راست نيست ...
-نياز دخترم ميدونم كه اشتباه زياد ميكنه ... اما ببخش كه ميپرسم ... پسر من خطايي كرده كه جبران ناپذيره؟
-شيما جون چون من خودم يكطرف قضيه هستم نميتونم خودم رو قاضي كنم ... اما تو اين رابطه همش من مقصر بودم ... مقصر من بودم كه دل بهش بستم ... شيما جون پسرتون خيلي ماهرانه دل وحشيه من رو براي يك شب رام كرد ... اشتباه از من بود ... حد اقل تو ايرانش كه اينجوريه ... اگه دختره صدمه ببينه ... اگه هر بلايي سرش بياد ... مقصر دخترست ... ميدوني چرا چون مرد تو ايران ... مَرده ... چون مرد تو ايران اگه كاري كنه رفع نياز كرده و زن اگه كاري بكنه ناسالمه ...، رو نجابتش صفحه ميزارن ... شيما جون من به دلم رفتم جلو اما پسر شما با كينه اومد جلو ... من بهش اعتماد كردم اما اون تيشه به ريشه اعتمادم بست ... خيلي ساده ... مثل ديشب كه شما زنگ زديو كيان يه شب تا صبح طول كشيد تا ازاد بشه براي منم يه شب تا صبح طول كشيد تا از بين برم ... خرد بشم، خودتون زن هستيد ميفهميد چي ميگم ... من از ده سالگي يتيم بودم ... بزرگتر داشتم اما دلسوزي مثل مادر نداشتم ... كسي كه بياد بهم بگه نياز دل به هر كي كه قلبتو لرزوند نبند ... اين قلب با هر لرزشي جاش رو محكم تر ميكنه ... بر عكس خونست ... خونه با هر لرزشي پايه هاش شل تر ميشه اما قلب با هر لرزشي استوار تر و محكم تر ميشه ... كسي نبود بهم بگه نياز خانوم اين اقايي كه داري اينقدر بهش اعتماد ميكني و شبها براش اشك ميريزيو روزها براش ثانيه شماري ميكني تا فقط صداش رو بشنوي ممكنه همينقدر هم سرسري ولت كنه ... هيچكي نبود نصيحتم كنه ... اينقدر بي كس بودم كه حتي نتونستم قبل از اشتباهم ببرمش و به يكي نشونش بدم ... نظرش رو بپرسم ... نشونش بدم و بگم ... مامان ... بابا ... اين همون پسريه كه دل دختر بيست و شش سالتون رو لرزونده ... شيما جون الان ممكنه با خودت بگي چقدر اين دختره بي حياست ... ديگه خجالت نميكشم ... ميدوني چرا؟ چون ضربه اين حماقتم رو خوردم ... ضربه اين سادگيم رو خوردم، برام گرون تموم شد اما ياد گرفتم ...
-نياز، نياز، دخترم ... شيرين وقتي بهم گفت تو با كيان بهم زدي ... تعجب كردم ... وقتي كه شنيدم تو گذاشتي رفتي بيشتر تعجب كردم ... چون شيرين انگار شنيده بود كه تو بار اولت بوده كه ... ميدوني ... شايد كيان هم واسه همين يخورده از دستت ناراحته ... به من كه چيزي نميگه ...
-گذاشتم رفتم! ... شيما جون ... كيان به شيرين خانوم نگفته بود كه من فرداي اونروز تو تلفنش چي ديدم ... كه گذاشتم رفتم ... بهتون نگفتند كه پسرتون با دوستش دست به يكي كرده بودند تا پوزه من رو به خاك بمالونن ... بهتون نگفتند كه وقتي با اون نيت اومد جلو و بعدش كه كاراز كار گذشت تازه فهميد دختري كه خواسته بدترين نوع انتقام رو ازش بگيره دست نخورده بوده ... چقدر براش سنگين تموم شد ؟ شايد خيلي از دختر ها اگه جاي من بودند سريع اويزونه طرف ميشدند كه بايد من رو بگيري ... حالا از شانس. خوب كيان من از اون دسته ادمها نبودم ... چؤن براي خودم ارزش قايلم،
-نياز دخترم ... تو داري شوخي ميكني ؟ اخه چطور ممكنه كيان همچين كاره احمقانه اي بكنه ... به خدا اگه حرفهات صحت داشته باشه شيرم رو حلالش نميكنم ... من يه چيزه ديگه شنيده بودم ... من شنيدم تو يهو جا خالي كردي ... حتي پارسال كيان تو خونه اون دوستش پيمان وقتي تو رو ديد خواست ازت بپرسه كه تو باز گذاشتي رفتي ... نياز اخه چرا كيان همچين كاري بايد با تو بكنه ... اون كه اونروز تو خونه ما با نگاهش همش داشت دنبالت ميكرد ... باور كن من فكر ميكنم خيلي دوستت داره ...
-شيما جون برداشت هاي شما با واقعيت خيلي فرق داره ... تقصير خودتون هم نيست چون يك مادريد ... يه مادر پسرش رو هر طور كه بخواد ميبينه ... فقط شيما جون ... كاش ... كاش منم يه مادر داشتم تا من رو باور داشت ... كاش منم يه پدر داشتم تا حاميم ميشد، كاش وقتي همون پارسال از ترس ابروم وقتي فرار ميكردم نصفه شب تو تهران يه فاميلي داشتم كه بهش پناه ميبردم ... كاش بابام زنده بود تا وقتي كيان باهام اين كار رو كرد ب*غ*لم ميكرد و ميگفت، غصه نخور دخترم اگه پسر روياهات مرده خوبي از اب در نيومد من هستم كه سنبل يك مرد واقعي باشم تو زندگيت ... منم شما رو ميفهمم ... چون تمام كمبودهاي محبت مادر رو تو رفتار هاي شما ميبينم كه چطور كيان رو از اين كمبود ها غني ميكنيد ... شيما جون الان هم براي من ناراحت نباشيد چون لياقت. دختر هايي مثل من اينه كه با يك شكست سرشون به سنگ بخوره تا بتونن با چشم بازتري به اطرافشون نگاه كنن، از ايران هم ميخوام برم براي اينكه موقعيتي پا داده تا من بتونم ايندم رو از لحاظ اجتماعي بالا ببرم ... مطمئن باشيد من كيان رو بخشيدم ... چشمم هم اصلا دنبال زندگيش نيست ...
-نياز خوشگلم ... دختر مهربونم ... كيان غلط كرده كه تو رو ناراحت كرده ... تو بايد همون روز ميومدي پيش خودم ... من ميدونستم و اون پسرهء ... نياز من تا چند هفته ديگه ميام ايران ... البته قراربود كيان بياد اما من خودم ميام ... تا يه گوش ماليه حسابي به اين پسر بدم ... دختر به اين خوبي از كجا ميخواد پيدا كنه ...
-شيما جون هيچ اقدامي براي اومدنتون نكنيد ... كاريه كه شده ... گذشته ها هم گذشته ... من هم كه دارم ميرم ... فقط به كيان از قول من بگيد ... اينقدر مزه انتقام شيرين بود كه حاضر شدي من رو به اين روز بندازي؟..عيب نداره ... خداي ما هم بزرگه ...
-نياز من واقعا نميدونم چي بگم. ...
-هيچي گلم ... پسر شما از يه سني ديگه م*س*تقل شد ... من عادت ندارم مثل خودش باعث و بانيه رفتار زشتش رو پدر مادرش بدونم و به اونها لعن و نفرين بفرستم ... درسته كه من فقط ازش بدي ديدم اما صد در صد اخلاقهاي خوبي هم داره كه خيلي ها دعا گوش باشن ...
-نياز جان من از طرفش معذرت ميخوام و اين قول رو هم بهت ميدم كه يه درس درست و حسابي بهش بدم ...
اون شب مكالممون كمي ادامه پيدا كرد و شيما تمام سعيش مبني بر اين بود كه من همه چيز رو فراموش كنم ... اما نميتونست درك كنه كه درد من فراموش شدني نبود ... نياز به سازش داشت ... من بايد با اون درد ميساختم ...
اخر شب بود و دلم بدجوري گرفته بود ... حتي اشكهام هم من رو اروم نميكرد ... انقدر كه حتي نميدونستم با خودم چند چندم ... با خودم در گير بودم ... فكر هام بي نتيجه بود و تصميم هام همش از روي احساس ... از خودم ميروندمش در حالي كه بيشتر از خود كيان من محتاجش بودم ...
سكوت خونه، تنهاييه من ... تداعي خاطرات گذشته، همه و همه دست به دست هم داده بودند تا من دوباره دلم هواي كيان رو بكنه ...
بعد از تماس شيما تلفنم رو روي موزيك گذاشتم و يك ليوان چاي براي خودم ريختم و رفتم كنار كاناپه،روي زمين نشستم ...
(باران-زيادي)
@romangram_com