#نیاز_پارت_377

سرما خوردگي شيرين مهمونم شده بود ...
از ظهر هم گذشته بود ً، نزديكهاي ساعت سه بعد از ظهر بود كه زنگ در به صدا در اومد ...
به زور از جام بلند شدم و رفتم دم در ...
صد در صد از همسايه ها بودن ... براي كنجكاوي از سر و صداي ديشب
...
يك پيراهنه تا زانو تنم بود ... اينقدر بدن درد داشتم كه بي خيال حجاب شدم و رفتم پشت در ايستادم و در رو باز كردم ...
-بله؟
صدايي نشنيدم ...
كمي خم تر شدم تا بيرون رو كامل ببينم ...
صورت كيان رو ديدم كه خشمگين جلوي در بود ... تعجب كردم ... اما واقعا ناي حرف زدن نداشتم ... اومدم در رو ببندم كه در رو با پاش نگه داشت و گفت ...
-دست خودم بود پام رو اينجا نميگذاشتم ... به خاطر شيما اومدم ...
-اشتباه كردي ... من به شيما هم گفتم كه ديگه ...
-نياز لطفا بزار بيام تو ... حرف دارم باهات ...
-من باهات حرفي ندارم ... اصلا هم حاله كل كل ندارم ... سر به سرم نزار ...
-نياز الان وقت اين حرفها نيست ... اوني كه بايد ناراحت باشه از دست كسي ... منم نه تو ...
-باشه ... تويي، ولم كن ...
اينقدر سر گيجه داشتم كه به سختي رو پا ايستاده بودم ...
در رو كمي باز كردم و ... گفتم،
-خيله خب ... تو نيا ... از همون جا بگو چي كارم داري ...
-تو كه ميدونستي مال اين كارها نيستي پس چرا خودتو كوچيك كردي ...
سر گيجه داشتم ... اما هشيار بودم ...
رفتم جلوش و گفتم ...
-ببين اقا پسر ... نه من اونقدر حال دارم كه با اين مسخره بازيات حال. كنم ... نه تو اونقدر باحالي كه از دست بچه بازيات بخوام يه ذره سرگرم بشم ... الانم اگر مامانت وساطت نميكرد هم تو الان اون تو بودي هم من الان دنبال مدرك براي سنگين كردن پروندت بودم ... حيف كه الان خيلي خستم ... اگه براي تشكر اومدي بايد بگم كه سعي كن ديگه تكرار نكني ... خيلي بده كه زنگ بزني و پاي مامانت رو وسط بكشي ... اشتباه نكنم ديگه به سن تكامل رسيدي ... انتظار مامان بابا ازت خيلي بيشتر از اينهاست ...
مثل يك ميخ مقابل در ايستاده بود ... در رو بستم و اومدم رو مبل خوابيدم ... دوبار كوبيده شد به در ... اما اهميتي ندادم ...

@romangram_com