#نیاز_پارت_376

-سلام نياز جان ... دخترم ... چه حالي عزيزم ...
-چي شده شيما جون ...
-نياز دخترم اين چه كاري بود عزيزم ... من وقتي شنيدم اصلا باورم نشد ... به خدا همش دلم پيش كيانه ...
-شيما جون به خدا منم راضي به اين كار نبودم ... اما ...
-ميدونم عزيزم اما هر چي كه بينتون بود تو نبايد عزيزم اين كار رو ميكردي ... اخه پسر من درسته كه ساز مخالفش زياده اما تا حالا پاش به اينجور جاها باز نشده بود ... عزيزم ... برو تو رو خدا رضايت بده ... مشكل رو بين خودتون حل كنيد ... به خدا ما ابرو داريم ...
-شيما جون مگه من بي ابرو بودم ... ميدوني كيان با من چي كار كرد ؟ ميدونيد من چه حال و روزي داشتم ... نه چون من مثل كيان اصلا مادري نداشتم كه بياد بگه بابا اين بي نوا تو عمر صد جد و ابادش راه كج نرفته براي نونه شبش تن به هر كاري نميده ... بابايي نداشتم كه بياد و يك دونه بخوابونه تو گوشه پسرتون و بگه اين نياز من از زير بته به عمل نيومده كه تو يك شبه بي ابروش كردي ... شيما جون من فقط يتيم بودم ... به خدا كيان اولين ادمي بود كه من احساسم رو باهاش مشترك شدم ... شيما جون ازم نخواه كه كاري كه راضي نيستم رو بكنم ... حد اقل يك روز بزار اونجا باشه ...
-نيازم به حرمت اون نون و نمكي كه با هم خورديم ... به خدا خودم بهش گوش مالي ميدم ... من هيچي از اتفاقات بينتون نميدونم اما فردا سر وقت برام تعريف كن ... به خدا خودم با كاؤه پا ميشيم ميايم اونجا حالشو ميگيريم ... فقط الان نزار اين پسر اون تو بمونه ... بچم دق ميكنه ...
-الان از من چي ميخوايد ... شيما جون ...
-پا شو برو رضايت بده ...
-الان كه دير وقته ... فردا صبح زود ميرم ...
-نياز دخترم روي من رو با اين سن ننداز زمين ...
-چشم ... ولي شيما جون ازت يك خواهشي دارم ... من رضايت ميدم ... اما از طرف من بهش بگيد ديگه حتي نميخوام اسمش رو جايي بشنوم ... شيما جون شما خودت زني ميفهمي چي ميگم ... يه زن تنها تو ايران زندگي كردن براش خيلي سخته پس به كيان بگو با حضورش اين زندگي رو برام سخت تر نكنه ...
-غلط كرده بخواد اذيتت كنه ... من خودم يه گوش ماليه حسابي بهش ميدم ...
-احتياجي نيست ... امشب به اندازه كافي مامورا ترسوندنش ... نگران نباشيد من الان ميرم رضايت ميدم تا بياد بيرون ...
-خيلي خانمي ... خيلي عزيزي ... جبران ميكنم ...
-شما هم براي من عزيزي ... خدا نگهدار ...
با همون موهاي خيس شالم رو سرم كردم و مانتوم رو پوشيدم و زنگ زدم اژانس ...
سريعا رفتم كلانتري و پيش همون سروان ايستادم و بهش گفتم كه شكايتم رو پس ميگيرم ...
چند جا رو امضا كردم و سريعا از در رفتم بيرون و با همون تاكسي برگشتم خونه ...
بغض داشتم ... خسته بودم ... درمونده نبودم اما كلافه بودم ... من باز جلوي كيان ضعف داشتم ... دوستش داشتم و اين بزرگترين دردي بود كه مانع انتقامم ميشد ...
صبح كمي دير تر از حد معمول از خواب بيدار شدم ... زنگ زدم و گفتم امروز مرخصي استعلاجي ميخوام و نميتونم برم سر كار ...
سرم خيلي. درد ميكرد وو دماي بدنم بالا بود ... تك سرفه هاي سختي هم ميزدم ... بدنم درد ميكرد ... پتو رو روي خودم. كشيدم و خوابيدم ...
اينقدر حالم بد بود كه با وجود دماي بالاي بدنم باز لرز عجيبي داشتم ...
چرا مريض شدم ... اهان واسه ديشب بود ... با موي خيس رفتم بيرون ... اون هم تو اون باد و بارون پاييزي ...

@romangram_com