#نیاز_پارت_375
-خب چي شد دخترم ؟
-جناب سروام مرغش يك پا داره ... ميگه حاضرم صد روز اين تو بمونم اما از تو معذرت نخوام ... جناب سروان لطفا همينجا نگهش داريد تا من فردا برم پزشك قانوني براي كتكهايي كه زده هم برگه بگيرم ... اين اقا فكر كرده من چون بي كس و كارم هر كاري ميتونه بكنه ... دست من رو ببينيد ... اين مرد اصلا كنترل اعصاب نداره ... من اگر امشب رضايت بدم شما تضميني براي امنيت جاني من ميديد؟
كيان كلافه گفت
-جناب سروان ... بزار اين فقط بره ... من ميتونم يه تماس داشته باشم ...
-باشه ... اگه اينطوريه كه مرغ شما هم دخترم فقط يك پا داره ... گير دادي جوون مردم رو امشب تو هلفدوني بخوابوني ...
-سروان بزاريد اين بره هر كاري ميخواد بكنه ... من كه بالاخره ميرم بيرون ...
-تهديد نكن پسر ... تهديد خودش جرم محسوب ميشه ... بيشتر ازاين ادامه بدي اينها رو هم درج ميكنم تو پروندت ... سرباز اطهري ...
-بله اقا ...
-اقا امشب مهمونه ما هستند ...
-من موردي با اينجا موندن ندارم فقط ميتونم يه تماس داشته باشم ...
-سرت خيلي باد داره پسر ...
-جناب سروان با من امري نداريد ؟
-نه ... به سلامت ...
از در اومدم بيرون و سريعا از نگهباني در خواست كردم كه يك اژانس برام بگيره ...
تا برسم خونه ساعت تقريبا يك و نيم نصفه شب بود ...
لباسهام رو عوض كردم و رفتم م*س*تقيم توي حمام ...
نيم ساعتي زير دوش بودم كه تلفنم زنگ خورد ...
حدس ميزدم سولماز باشه ... يا پيمان ... چون وقتي داشتم ميومدم بيرون درخواست تماس داشت ... صد در صد اينها هم زنگ زده بودند براي وساطت ...
حوله رو سريع دور خودم پيچيدم و موبايلم رو ازكنار روشويي برداشتم ...
-بله؟
-الو نياز جان ؟ خودتي؟
-خودم هستم بفرماييد ...
-من شيما هستم مامان كيان ...
-سلام شيما جون ... عزيزم ... احواله شما ...
@romangram_com