#نیاز_پارت_374

-امرتون جناب سروان ...
-دخترم بهت پدرانه نصيحت ميكنم ... پا رو دم شير داري ميزاري ... فوقش تا فردا بتوني اين تو نگهش داري ... بعدش چي ... هزار راه ديگه براي ازار اذيتت پيدا ميكنه ... از من اگه بپرسي ميگم كوتاه بيا ... مخصوصا اينكه سرپرستي براي حمايت از خودت نداري ... رضايت بده و قال قضيه رو بكن ...
اشك تو چشمهام جمع شد ... يعني اينقدر بي كس بودم كه حتي حمايت قانون هم اينطور برام تموم ميشد ... با خودم هم لج كردم و با بغض به سروان نگاه كردم و گفتم ...
-جناب سروان ... خودتون مرد قانونين در روز با ده تا مثل من و كيان مواجه ميشيد ... من كه بيرون اينجا زورم بهش نميرسه بزار حد اقل اينجا بهش گوش مالي بدم ... تا بياد بيرونم خدا بزرگه ... اينكه از همون اول كه اقدام كردم و زنگ زدم به شما كينش رو از من گرفت پس بزار تا اخرش برم ...
-چي بگم ... خود داني ... من وظيفم بود كه از تجربم برات بگم ...
از در رفتم بيرون ديدم دست به جيب به ديوارتكيه داده ... به محض ديدنم اخم كرد و گفت ...
-حالتو ميگيرم ...
-هر غلطي ميخواي بكن ... فعلا يه شب اب خنك بخور ... نگران كارت هم نباش امشب زنگ ميزنم به وليان ميگم كه براي چي فردا نميتوني بري سر پست شريف مفت خوريت ...
-من فقط ميخوام تو اينكارو بكني ...
لبخندي زدم كه بتونم حتي شده يك ذره حرصش رو در بيارم ...
-دِ نه دِ ... نشد ديگه ... بايد خواهش كني تا كوتاه بيام ... اين يك صدم درصد از حالگيري هات نيست جناب دادفر ... الانم خيلي خستم ... ميخوام برم بخوابم ... ببخشيد كه اتاق امشبتون با اتاق ديشبتون زمين تا اسمون فرق داره ... شب خوش ...
كمي جلو تر رفتم كه ديدم صداش بلند شد و گفت ...
-نياز زنده ات نميزارم ... مرد نيستم اگر ...
خواست ادامه بده كه سريع برگشتم و رفتم كنار گوشش و اهسته گفتم ...
-خيلي حرف بزني ميدم برادرهاي اينجا م*س*تي رو از سرت بپرونن ... ميدوني كه تخصص اصليشون تو اين كاره ... مايعش هم يه تست الكله ...
بوي عطرش داشت از خود بيخودم ميكرد ... اينقدر دلتنگش بودم كه ميخواستم همونجا گونش رو ب*و*س كنم اما حس انتقام و نشون دادن قدرتم بيشتر درونم رو به حركت وا ميداشت ...
سريع از كنارش دور شدم و دوباره رفتم تو اتاق سروان و گفتم ...
-جناب سروان ... اجازه هست ؟
سروان سري تكون داد و گفت ...
-اطهري ...
-بله سروان ...
-اقاي دادفر رو بيار تو ...
-چشم ...
بعد از چند ثانيه اومدند داخل و همگي باز نشستيم ...

@romangram_com