#نیاز_پارت_371
بايد بالاخره يك جايي اين مسخره بازياش رو تمؤم ميكرد ...
به كلانتري رسيديم ...
نگاه نگهبانان روي من بود ... اون موقع شب تنها دختري بودم كه تو كلانتري ديده ميشدم ... جلوه جالبي نداشت ...
سنگيني نگاه سرباز ها ... جو سنگين كلانتري ... همه و همه فشار عجيبي برام اورده بودند ...
بعد از تحويل تلفن و كيفم وارد سالن نيمه سبز و كرم رنگ كلانتري شدم ...
كيان رو ديدم كه مثل يك گرگ زخمي روي صندلي كنار يك سرباز نشسته ...
تنها بودم و بدون هيچ حركتي از قصد رفتم روبروش نشستم ...
براي اولين بار بود كه حس قدرت در مقابل كيان بهم دست داده بود ... حسي ماوراي لذت ...
خل شده بودم ... هم از ديدن اون كيان دست و پا بسته لذت ميبردم هم دلم براي اون همه ناتوانيش و قدرت مهار شدش ميسوخت،
تو چشمهام ذل زد و نگاهم كرد و گفت ...
-من به زور اومدم خونه تو؟ اره؟
پوزخندي زدم و بر عكس درون پر اضطرابم خونسرد گفتم ...
-هر حرفي داري به جناب سروان بگو ...
-نياز ... به نفعته بگي رضايت ميدي ...
سرباز به حالت خنثي گفت
-حرف نباشه ... اون تو به مشكلتون رسيدگي ميشه ...
باز پوز خند زدم و نگاهش كردم ... از همه جالبتر زماني بود كه زير چشمي نگاهم ميكرد و ميگفت،
-يك بلايي سرت بيارم ...
-تهديد نكن ... بر عليه ات تموم ميشه ...
بالاخره نوبت ما شد ...
هرچند كه جناب سروان واقعا سرش خلوت بود ... هيچكي هم تو اتاقش نبود ... فقط عشقش كشيده بود مارو كمي دير تر صدا كنه ... شايد هم پرستيژ كاريش اين بوده ...
دو تايي كنار هم نشستيم و سرباز بعد از اداي احترامش رفت بيرون ...
سرواني كه پشت ميز نشسته بود يك مرد تقريبا پنجاه ساله بود ... اولين بار بود تو اين حيطه شغلي يك نفر رو سه تيغه ميديدم ... خيلي جدي بود و طوري رفتار ميكرد كه انگار مو لا درزش نميره ...
-خب شاكي اينجور كه پيداست شماييد ...
@romangram_com