#نیاز_پارت_370

-يخورده اروم تر ...
-زورت به زن جماعت ميرسه ؟ راه بيفت ...
هم ته دلم براش ميسوخت هم ارامش خاصي گرفته بودم و مهمتر از همه اضطراب وحشتناكي همه بدنم رو در بر گرفته بود ...
براي اولين بار بود كه كارم به كلانتري ميكشيد ... اصلا برخوردي باهاشون نداشتم ...
هر كدوممون با يك ماشين جدا رفتيم ...
دم در ماشين قبل از حركت ... مردي كه مسن تر بود و لباسش تيره تر از بقيه بود اومد طرفم و گفت ...
-دخترم اروم باش ... بگو ببينم چي شده ...
-ميخواست بهم حمله كنه ... مهمون خونم بود. همه كه رفتن اين موند و خواست ... خواست ...
دنبال يك حرف خوب ميگشتم اما مرد بيچاره فكر كرد روم نميشه چيزي بگم ... ديگه نميدونست من بالاكل زده بودم به سيم اخر ...
از كنار شيشه كمر راست كرد و نفسش رو رها كرد و دو باره خم شد تو ماشين و بهم گفت
-ميتوني رضايت بدي همينجا ما يه گوش مالي حسابي بهش بديم بره ... ميتوني هم ازش شكايت كني ... از فردا دنبال دادگستري و كارهاش بري ... اگه ميدوني يه دعواي خونوادگي و سطحيه بي خيالش شو ...
-نه سطحي نيست ... نميتونم ازش بگذرم ...
سري به نشونه تاييد تكون داد و رو به بقيه گفت ...
-خيله خب ... برو ستاد ... ما هم ميايم اونجا ...
ماشيني كه كيان رو گرفته بود پشت بود و من اصلا نتونستم ببينمش ...
چشمهام رو بستم و ماشين حركت كرد ...
تو راه سربازي كه پشت فرمون بود ازم پرسيد ...
-تعرض ... جرمش بالاست ... به زور اومد تو خونت ؟
-يه جورايي اره ...
-اگه بتوني ثابت كني ... كمه كم شش ماه حبس براش بريدن ...
اينقدر شدت خشم درونم زياد بود كه به هيچ وجه اجازه ترديد به خودم نميدادم ...
مدام اون شب جلوي هتل و خرد شدنم در مقابل اون همه همكار ... جلوي چشمهام ميومد ...
بايد انتقامم رو ميگرفتم ...
هر چه بيشتر به گذشته و اذيت هاش فكر ميكردم به تصميمم راسخ تر ميشدم ...

@romangram_com