#نیاز_پارت_369
از در رفتم بيرون و ديدم كه جلوم تو اتاق ايستاده ... ساكت بود و نگاهم ميكرد ... قلبم به تپش افتاده بود ... ريسك بزرگي بود اينبار پاي پليس به ميون اومده بود ...
دل تو دلم نبود كه يه حرفي بزنه تا كولي بازي در بيارم ...
تخس تو چشمهاش نگاه كردم و گفتم ...
-برو از خونه من بيرون ...
-ميرم ولي به غلط ميندازمت نياز ... بد با من در افتاد ي ... بد بخت دلم به حالت سوخت ... وگرنه خوب ميدونستم چطوري حالتو بگيرم ... حالا هم فردا مياي جايي كه بهت ميگم جلوي همونايي كه زر زر كردي ميگي غلط كردم كيان ... وگرنه روزگارتو سياه ميكنم ...
صداي تك بوق صد و ده اومد ... ته دلم گرم شد ... يك قدم رفتم جلو و يكي محكم خوابوندم تو گوشش ... از حركتم جا خورد اما چاره اي نداشتم ...
مچ دستم رو تو هوا گرفته بود ...
اينقدر محكم گرفته بود كه گذاشتم اشكم در بياد ...
اخ خدايا ... صحنه اي كه ميخواستم اتفاق افتاد ...
يكي از مامورين اومده بود تو اتاق و ما رو تو اون حالت ديد ...
ديگه اب كه از سرم گذشته بود چه يك وجب چه صد وجب ... اشك ميريختم ... به همه چي فكر ميكردم اون لحظه جز انتقام ... اخه تجربش رو داشتم انتقام اشكم رو خشك ميكرد ...
-ولم كن ... چي از جونم ميخواي ...
كيان هنوز متوجه حضور مامور داخل اتاق نشده بود چون پشتش به مامور بود ...
-الان بهت ميگم جي از جونت ميخوام ... دخترهء
-دستتو بزار پشت سرت اروم بشين رو زمين ...
خانوم شما هم حجابتون رو. رعايت كنين ...
قيافه كيان ديدن داشت ...
چشمهاي گرد شده ...
-اينجا چه خبره ...
-حرف نباشه ... كاري كه بهت گفتم رو بكن ...
تا خواست گلايه كنه و سرپيچي كنه مامور كه يك مرد تقريبا چهل ساله بود و سربازي كه بيست و سه سال فوقش به نظر ميرسيد پريدند طرفش و محاصرش كردن ...
بد بخت رو همچين گرفتند انگار جاني گرفتن ...
-اطهري ... ببرش تو ماشين ...
-خانوم شما هم اماده شيد با ما بيايد كلانتري محل ...
@romangram_com