#نیاز_پارت_368

-براي بار اخر بهت ميگم ... (با صداي بلند و قاطع) در رو ببند ...
-منم اينبار ديگه بهت نميگم برو بيرون پرتت ميكنم بيرون ...
خواستم برم طرفش كه اومد سمتم و من رو با يك دستش محكم پس زد و در رو كوبيد ... ديدم كه در از شدت محكم كوبيدن بسته نشد ...
از زورگويي هاش به سطوح اومده بودم ...
دور خودم الكي ميگشتم دنبال راه بودم ...
دنبال يك راهي كه بخواد ارومم كنه ...
اومد سمت حال ... فضاي خونه اونقدر كوچيك بود كه دو قدم بر ميداشت سينه به سينه ام ايستاده بود ...
-هر چي باهات نرمي ميكنم نميفهمي ... لياقت نداري ... جوجه تر از اوني كه بخوام حالتو بگيرم ... دست بلند كردي هيچي بهت نگفتم ... بي احترامي كردي رد دادم گفتم بچه سالي ... بچه يتيمي ... فشار زندگي روته ... بيخيالت شدم ... زدي تو فاميل حالمو گرفتي باز كفتم بي خيال ... اما ديگه اينبار نميتونم نديد بگيرم ...
بدنم ميلرزيد به تته پته افتادم ... ذهنم مشغول بود ... فكرم كار نميكرد ... غافل ميشدم دوباره حسابم رو كف دستم ميگذاشت ...
-چرا لال شدي ... غربتي ؟ تو كه دم از عشق و حال انچناني ميزدي ... تو كه يه منه تنها كافيت نبود و دنباله از ما بهترونش ميگشتي ... اين چه چرت و پرتهايي بود كه سر هم ميكردي ... به خيالت شب تموم ميشد و تو هم ميرفتي تخت با خيال راحت ميخوابيدي و تو دلت بهم ميخنديدي نه ؟ ديگه يه در صد هم به اين فكر نكردي كه شب درازه و قلندر بيدار؟ تو كه الان داري عين سگ جلوم ميلرزي !پس اون اراجيف چي بود ميبافتي ... به خاك سياه ميشونمت ... بي ابروت ميكنم ... واي به حالت ميكنم ... فقط يه نمونش رو بهت نشون دادم ...
حالت تهوع نميگذاشت جوابش رو بدم ... بايد ميرفتم توالت ... برگشتم كه برم سمت توالت ... دستم رو جلوي دهنم گذاشتم تا نكنه يه وقت كنترل از دستم خارج بشه و جلوش خرابكاري كنم ... بي اختيار پريدم تو توالت ...
فقط يادم مياد كه با خنده گفت ...
-بازم يه فيلم ديگه ... نكنه ... ميدوني از كيه ؟
داغ تر شدم ... زدم به سيمه اخر ... رفتم تو توالت و در رو محكم رو به خودم بستم ... حالت تهوعم قطع شده بود ... از شدت ديوونگي ... دو بار سرم رو محكم كوبيدم به ديوار ... بد جور رو اعصابم بود ... يك ان يك فكري تو سرم جرقه زد ... خل شدم ... شدم همون نياز ... نيازي كه بي اعصاب قاطي ميكرد و جز اون لحظه به هيچ چيزه ديگه اي فكر نميكرد ...
دور خودم ميگشتم ... تمام اين شرح حالم تو كمتر از يك دقيقه اتفاق افتاد ... تلفن رو برداشتم و شماره صد و ده رو گرفتم ... صدام رو اروم كردم و گفتم ...
-صد و ده ... بفرماييد ...
-اقا ... اقا خواهش ميكنم ... يكي به زور اومده تو خونه من ... هر چي سريع تر بيايد ...
-خونسرد باشيد خانوم ... ادرستون لطفا ...
-گيشا ... كوچه بيستم شرقي ... پلاك چهار ... طبقه اول، تو رو خدا زود باشيد ...
-تا چند دقيقه ديگه اونجاييم ... شما هم سعي كنيد از جايي كه هستيد تكون نخوريد و كاري نكنيد كه طرف واكنشي نشون بده ...
گوشي رو قطع كردم و به درستي و غلطيه كارم اصلا فكر نكردم ... پوز خندي از روي حرص زدم ...
از عليرضا شنيده بودم كه با بيست و پنج تومني اگر روي بدنم بكشم بعد از چند دقيقه جاي كبودي روش ميفته ...
چشمهام رو بستم و با سكه اي كه تو جيب كاپشنم كه پشت در حموم اويزون بود روي ساعدم محكم كشيدم ...
سرم رو دو بار بالا و پايين كردم و تا موهام پريشون به نظر بياد ...

@romangram_com