#نیاز_پارت_367
سولماز وحشت كرده بود ...
-سولماز منم مثل تو وحشت كردم از اين همه قباحت ...
-پيمان دست زنت رو بگير برو خونه ... اين باز قاطي كرده ...
از فرم صحبت كيان بيشتر به جوش اومدم ...
دستم رو گذاشتم پشت كمرش و به سمت در كمي هلش دادم و گفتم ...
-اول از همه تو از اين خونه بزن بيرون ... به چه اجازه پا به حريم خصوصيه من ميزاري ... كي به تو گفته من با تو صنمي دارم ؟ اصلا چجوري پات دوباره به خونه زندگيه من باز شد ... به خدا كه تو مريضي ... تو تا قبل اينكه بچه ها بيان افتاده بودي به دست و پاي من كه منكر همه غلط هات بشم ... اخه قباحتم حد داره ... من اينقدر معرفت داشتم كه حرفي نزدم ... ميدوني اگه من همون پارسال ميخواستم ميتونستم حالتو بدجوري بگيرم ؟ نه ... چون مثله ... مثله ... الله و اكبر ... اخه كوچيك مغز من اگه ميخواستم همون روز تلفنت رو بر ميداشتم و يك سره ميرفتم كلانتري بعدش هم پزشك قانوني بعدش هم دادگستري ... نخواستم ... ميدوني چرا؟.. چون اونقدر ارزشت برام اومد پايين كه حتي وقتم رو با ارزش تر از اين ديدم كه صرف شكايت ازت بكنم ... اما الان ميبينم كاش اونجوري ادمت ميكردم ... ببينم پيمان بهش گفتي كه اگه اون كارو ميكردم. چي به روزش ميومد ؟ نه ... سولماز ميدوني شازده اي كه روبروت ايستاده و باد تو غبغبش ميندازه از محروم شدن پول مامان بزرگش تن و بدنش به لرزه افتاده ... پيمان ميدوني كه اين مردك پست تا همين چند دقيقه پيش به دست و پام افتاده بود تا ابروي مثلا ريختش رو جلوي تو و فاميل پس بگيرم ؟ نه دِ نميدونيد ... اگر بدونيد اين جونور چه مارمولكيه الان اينجوري باهاش همدست نميشديد ... پيمان چي بهت گفت كه اينقدر شخصيتت رو پيش من زير سوال بردي ... چرا گذاشتي دست به تلفنم بزنه ... من كه ميدونم اين به اصرار چند تا ريش سفيد تون اومده براي غلط كردن پس ديگه اين مسخره بازيا و اين رل گرفتن هاي احمقانتون واسه چيه ... يعني تنهاييه من اينقدر براتون جالب شده كه اذيت و ازارم رو سرگرميه خودتون كرديد ... كيان برو ... التماست ميكنم برو ... هر جا ميري فقط دور از چشم من باش ... هوايي كه تو توش نفس ميكشي براي من مسمومه ... تو كه با زندگيم بازي كردي ... تو كه جلوي كس و نا كس بي ابروم كردي ... به خدا در مقابله اين كارهات من خيلي متانت به خرج دادم و نشدم همون نياز ... الان جلوي اين دو تا بهت هشدار ميدم ... پات رو از زندگيه من بكش بيرون ... وگرنه حال و روز پارسالم رو به روزت ميارم ... به غلط كردن ميندازمت ... دو ساعت پيش تنهاييمون يادته كه چجوري دست و پا ميزدي خودت با ابلهيه خودت بهم فهموندي كه نقطه ضعفت كجاست ... باور كن به خداونديه خدا قسم از طريق همون نقطه ضعفت وارد ميشم ... پس پاتو از رو دمه من بردار ... برو سر خونه زندگيت چون ديگه بدجور رو اعصابمي ...
پيمان هاج و واج نگاهم ميكرد و سولماز بد تر از اون ... دريغ از يك قطره اشك ... چرا بايد اشك ميريختم وقتي تنها محتاج خداي خودم بودم ... چرا بايد ضعف نشون ميدادم وقتي نون بازوي خودم رو بي منت ميخوردم ... كيان با حرص نگاهم ميكرد و مدام ما بين صحبتهام با نياز نياز گفتنش هشدار ميداد كه مثلا ديگه بسه ...
اما مگه اتيش درونم خاموش ميشد ...
پيمان رو به من كرد و گفت ...
-نياز جان اين صحبت ها جاش اينجا نبود ... ميتونستيد وقتي ما رفتيم اينها رو به خودش بگيد ... بريم سولماز ... دير وقته،همسايه ها بيدارشدن ...
از ديدن عكس العمل پيمان بيشتر عصبي شدم ...
كيان صورت مظلومي به خودش گرفت و سكوت كرد ...
-پيمان من هنوز جواب سوالم رو نگرفتم ... كي اين شوخيه زشت رو با من كرد ...
سولماز اينبار به حرف اومد و گفت ...
-پيمان ... حرف بزن ديگه ... خب نياز راست ميگه ... اين كار احمقانه چي بود كه انجام داديد ... اه ... يعني چي اخه ... پيمان نگو كه تو هم دست داشتي ...
-سولماز من يك كلمه ميگم به ما مربوط نيست ديگه هم نميخوام راجع بهش نه حرفي بزنم نه بشنوم ... اين يه دعواي شخصيه كه اين دو تا با هم دارن ... كيان دادا اول بايد ميفهميدي كه طرف جنبه شوخي داره يا نه بعد دست به كار ميشدي ... اقا ما رفتيم ...
كيان هنوز ساكت بود ...
هيچي نميگفت ...
سولماز با ناراحتي و پيمان هم با اخم غليظي خونه من رو ترك كردند ... كمي استرس گرفته بودم براي حضور تنهاي خودم در مقابل كيان ... اما خودم رو نباختم ...
در هنوز باز بود ... دست به سينه به ديوار ايستاده بود و با اخم نگاهم ميكرد ... دو قورت و نيم هم بدهكار شدم ...
-در رو ببند ...
-برو بيرون ...
-در رو ببند گفتم ...
-منم گفتم برو بيرون ...
@romangram_com