#نیاز_پارت_366

-واي پيمان از دست تو ... تازه ميخواستيم بشينيم ...
بي توجه به حرف سولماز مثل برق و باد رفت دم در ... سولماز هم شال و مانتوش رو بي حوصله تنش كرد و كنارش دم در ايستاد ... كيان هم كنارشون ايستاد كه همزمان خداحافظي كنه ...
-خب ديگه حسابي خوش گذشت بهمون نياز جان ... بار بعد مهمون كيان خان ... مگه نه كيان ...
سولماز اينو گفت و همزمان با من روب*و*سي كرد ...
ديدم براي برخورد باهاشون داره دير ميشه و ميدونستم كه اگر ساكت بمونم به همين راحتي خوابم نميبره ...
-همتون كه با هم بلند شديد ... اخه اينجوري كه نميشه ... بالاخره يكيتون بايد جوابگوي اين كار زشت باشه ديگه ...
سولماز متعجب نگاهم كرد و من تو جواب نگاهش گفتم ...
-عزيزم منظورم با تونيست ...
سولماز كمي خيالش راحت شد ... اما من هنوز پر از خشم بودم ...
پيمان سريع به حرف اومد و گفت
-نياز شوخيش گرفته ... سولماز عزيزم دير وقته بريم ؟
-پيمان چند لحظه اينجا باشي به جايي بر نميخوره كه ... بالاخره من بايد بفهمم كي دست به تلفن من زده ...
-پيمان اينجا چه خبره؟ شما دو تا چي كار كرديد ...
پيمان لبخندي از روي استرس زد و نگاهم كرد و گفت ...
-هيچي ... من كه نميدونم از چي حرف ميزني ... كيان دادا بيا بريم ...
-پيمان نياز از چيزي الكي عصبي نميشه ... چي كار كردي گفتم ...
-سولماز بس كن، گفتم به ما ربطي نداره ...
پيمان چشمهاشو بست و رو به كيان سرش رو تكون داد ... ديگه مطمين شدم هر اتيشي هست از زير سر كيان هست ...
كيان جدي رو به من كرد و گفت
-نياز دست از اين بچه بازيات بردار ...
داغ بودم نميدونم چرا ... از اون نوشيدني هم ذره اي نخوردم ... خودش نوشيدنيه مورد علاقش رو اورده بود و خودش هم تا تهش رو خورد با پيمان ... پس اين داغي براي چي بود ... شايد از شدت خشم ...
-تو چي داري براي گفتن ... اصلا كي به تو گفت الان دخالت كني؟ احترامت رو به عنوان يك مهمون نگه داشتم اما قرار نيست كه هر كاري دلت ميخواد باهام بكني ... ميفهمي غريبه يعني چي؟ نه ... به خدا اگه بفهمي ... ميدوني بي محلي چيه ... نه ... چون غرور نداري ... شخصيت نداري ... به خدا هيچ بويي از انسانيت نبردي ... هي از پريروز كه ديدمت گفتم همين يك باره ... ول كن بزار به حال خودش بمونه ... ولي چرا دست از سرم بر نميداري ... چي كارم داري ... چرا بدون اجازه دست زدي به تلفنم ... پيمان من به تو حداقل اعتماد داشتم ... من تو خونه براي راحتيم تلفن رو از رو قفل بر ميدارم ... يعني اينقدر بهتون بدي كردم ؟ اين چه مسخره بازيايي بود كه در اورديد ... پيمان تو هم شدي اون اريا ؟تو كه شنيدي من براي چي يك سال تمام گم و گور شدم ... تو ديگه چرا؟ كي بهتون گفتش كه من جنبه شوخيم بالاست ... كي اين كارو كرد ...
-نياز ... عزيزم از چي حرف ميزني ؟
-هيچي سولماز جون سر خود با تلفن من رديال كردن به شماره امير نميدونم چي بهش گفتن كه طرف فكر كرده من از اون دختر هاي ...، اوففففف،

@romangram_com