#نیاز_پارت_365

رفتم تو اتاق
-جونم عزيزم ...
-زحمت افتاديا ...
-نه بااب اين حرفها چيه ... خيلي خوشحالم كرديد كه اومديد ...
-نياز باور كن ... من امشب دعوتش نكردم ... همش تقصير پيمان مثلا ميخواد شما دو تا رو دوباره برگردونه به هم ... نياز ايني كه من ميبينم خيلي پشيمونه از كارش ... نديدي چطوري نگاهت ميكنه ؟
-سولماز بس كن ... من نظرم رو بهت گفتم ... من اصلا ازش خوشم نمياد ... تا چند وقت ديگه هم كه ميرم همه چي دوباره اروم ميشه ... هم من فراموشش ميكنم هم اون همه چي رو يادش ميره ...
-نياز، جونه سولماز ... دلت مياد ... ميدوني تا قبل اينكه بياد بالا چند بار به پيمان زنگ زد ... بابا دل تو دلش نبود وقتي داشتي با تلفنت حرف ميزدي ... موقعيت از اين بهتر كجا ميتوني پيدا كني ... طرف تحصيلكرده ... دكتراشو هم كه گرفته ... حالا خونه نداره عوضش هتل داره ... ماشين توپ، از رفتارش هم كه معلومه دوستت داره ...
-مشكل اينجاست كه من اصلا دوستش ندارم ...
صداي تلفنم بلند شد ... از سولماز معذرت خواستم و سريعا رفتم دنباله تلفنم ...
كيان و پيمان به تلويزيون نگاه ميكردند و سكوت عجيبي بينشون بود ...
تلفنم رو برداشتم و براي اينكه مزاحمشون نباشم اهسته گفتم ...
-بله؟
-خانوم بهرامي ... اصلا فكرش رو هم نميكردم ... خانوم كاش همين امروز تو هتل به من ميگفتيد كه كسي رو براي خودتون داريد ... اين چه كاري بود ... هم شخصيت من رو برديد زير سوال هم شخصيت خودتون رو ... به هر حال از اون اقا هم معذرت بخوايد ... من قصد بدي نداشتم ... وقتتون بخير ...
كيان زير چشمي نگاهم ميكرد و پيمان بد تر از اون قبض روح شده بود ...
رفتم تو توالت و گوشي رو گذاشتم كنار روشويي و صورتم رو كمي اب زدم ... شدت خشم تمام وجودم رو در بر گرفته بود ... نفس عميقي كشيدم تا كه شايد بتونم به اعصابم مسلط بشم، دوباره برگشتم تو حال ...
كيان با پر رويي تو چشمهام نگاه ميكرد و منتظر عكس العمل من شده بود ...
پيمان مثل برق گرفته ها از جاش بلند شد و سولماز رو صدا كرد ...
-سولماز ... عزيزم ديگه كم كم رفع زحمت كنيم ... دير وقته نياز هم فردا صبح بايد بره سر كار ...
پوزخندي زدم و نگاهم رو به كيان ثابت نگه داشتم و رو به پيمان گفتم ...
-كجا پيمان جان ... تازه سر شب ... ميخواستم يه بازي بيارم سرگرم شيم ...
پيمان با اضطراب حرف ميزد ...
-نه ديگه تو هم فردا بايد بري سر كار منم فردا بايد سولي رو ببرم لواسون مامان باباش رو ببينه ...
سولماز خواست حرف بزنه كه پيمان پريد تو صحبتش و گفت
-سولماز عزيزم ... فردا صبح زود بايد راه بيفتيم ساعت دوازده شده تا بريم خونه و بخوابيم ساعت شده يك ... فكر منه بيچاره هم باش ...

@romangram_com