#نیاز_پارت_364
-هتل اركيده به مديريت حسين نواب؟
اخمي كردم و گفتم ...
-اره، ميشناسي؟
پيمان خنديد و گفت ...
-تابلو هست كه ميشناسه تو اين سنف هتلداري همه همديگرو ميشناسن ... مخصوصا اينكه همه تو يك درجه امتيازي هستن ...
-به هر حال ... من كه خيلي راضيم ...
سولماز تو اشپزخونه شروع كرد كنجكاوي در مورد تلفن امير ...
-عكسي ازش نداري ؟
صدامون طوري بود كه كيان و پيمان هم ميشنيدند در واقع فاصله اي بين اشپزخونه و حال نبود ...
-نه بابا ... تازه ديروز اومد ن تو هتل ... خيلي با نمكه ... از مامان كانادايي هست از بابا ايروني ... بهش ميگم لهجه داري، مال كجاست ميگه امير اباديه ... ميگم كجاست دقيقا ميگه يعني من در اوردي ... چشمهاي سبز داره صورته سبزه ... حالا تا قبل از رفتنش يه برنامه ميريزم ببينيدش ...
-اخي ... ديگه از كانادا اومده براي كمك به ايتام معلومه وضع ماليش چيه ...
-من به وضع ماليش چي كار دارم اخه سولماز ... فوقش هم اگه اوكي بدم براي در خواستش باز اخرش اون كاناداست من اروپا ...
-خب تو ميري پيشش ...
-بي كارم مگه ...
-خانومها تشريف بياريد اينجا ما هم تو بحثاتون شركت كنيم ...
سولماز گفت
-بحثي نبود ... البته بود ولي شخصي بود ... يخودره از اين كيان ياد بگير سكوت پيشه كن ...
كيان همچين لم داده بود انگار خونه خودشه ...
كارهام تو اشپزخونه تموم شده بود ... دو بار چشم در چشم شدم با كيان ديدم داره بهم نگاه ميكنه ... نگاهم رو دزديدم ...
بارسوم فكر كردم اشتباه ميكنم دوباره نگاهش كردم ديدم باز خيره شده به من ...
هم لذت ميبردم هم معذب بودم ... اين روزها احساسم هم با خودش درگيره ...
چون رو كاناپه جا براي چهار نفر نبود مجبور شدم برم روي صندلي ميز نهار خوري باز بشينم ...
ظرف هاي رولت رو با بستني سرو كردم و روي ميز گذاشتم ...
همه به تلويزيون نگاه ميكرديم چند لحظه اي گذشت ديدم سولماز تو اتاق صدام ميكنه ...
@romangram_com