#نیاز_پارت_363
من پشتش خنديدم و گفتم ...
-سولماز ادم ياد فيلمهاي قديمي ميوفته ...
-نياز خوب بحث رو عوض ميكنيا نگفتي ... اين شازده كه بهت زنك زده بود كي بود ... جريان رلاسي و اين حرفاست ديگه؟
سولماز كلافه از گير هاي پيمان گفت
-بس كن پيمان به تو چه اخه ...
-بابا من كه كاري ندارم فقط ميخواستم تكليف روشن كنم ...
از عمد بلند خنديدم و گفتم ...
-تازه فردا معلوم ميشه بهت جواب صد در صدش رو ميدم ...
كيان كنترل به دست رفت دوباره روي كاناپه نشست و خودش رو مشغول تلويزيون كرد ... قبل از اينكه بلند بشه گفت
-مرسي نياز ... خوشمزه بود ...
لبخند از رو لبم نميافتاد،
-نوش جونتون ...
بشقاب ها رو جمع كردم و رفتم تو اشپزخونه تا از رولتي كه براي دسر گرفته بودم برش بزنم بيارم ...
پيمان رفت كنار كيان نشست و سولماز باقيه وسيله هاي روي ميز رو برام اورد، نميدونم كيان و پيمان در باره چي با هم حرف ميزدند كه پيمان يكباره گفت ...
-نياز راستي اين هتلي كه توش كار ميكني چند ستاره هست؟
-پنج ستاره ... چطور مگه ...
-هيچي ميخواستم بدونم ... ميگم تو كه ميخواستي دوباره تو تهران كار كني چرا پيش كيان نرفتي ... چي بهتر از صاحب هتل اشنا ...
واي از دست پيمان ...
-اين هم از طريق يك اشنا توش كارميكنم ... اخه ميدوني ... يه چيز هم هست ... ادم وقتي به كار خودش اطمينان داره ديگه نيازي به اشنا نداره ... منم كه موقت تو اين هتلم
، البته از طريق همين هتل هم دارم ميرم ...
-اسم هتلش چيه؟
مجبور شدم جواب پيمان رو بدم ...
-هتل اركيده ...
كيان با تعجب نگاهم كرد و گفت
@romangram_com