#نیاز_پارت_362
-اوهوم ...
اينبار كيان ابرو بالا انداخت و گفت
-خب تعجب نداره كه اون جانمي كه پشت گوشي گفت معلوم بود طرف كيه ...
تو دلم براي اين حسادت قند اب شد اما به روي خودم نياوردم و براي اينكه كمي بيشتر قلقلكش بدم گفتم ...
-جدي چه ادمهاي خير خواهي پيدا ميشن ... طرف از اون ور دنيا اومده ... با دوستهاش ... تو چند تا از كلانشهرهاي ايران بگردن و به ايتام كمك كنن ... خيلي خوشم مياد از اين جور ادمها ...
سولماز گفت ...
-كيو ميگي ؟
-هميني كه الان بهم زنگ زده بود ... بايد ميگفتم امشب اون هم ميومد ... سولماز انقدر با مزست ... ادم باهاش پير نميشه ...
-چه خوب ... چند سالشه؟
-سي، سي و يك سال ... يه لهجه با مزه اي هم داره ... من اولش فكر كردم شهرستانيه ... بعد كه گفت دو رگه كانادايي، ايرونيه ... لذت بردم از فارسي حرف زدنش ...
كيان پوزخندي زد و گفت
-قرار فردا شب هم براي همينه؟
سريعا جوابش رو خواستم بدم ...
-گفتم به ايتام نه به ...
اخمي كردم و متوجه منظورش شدم ... سريعا بحث رو عوض كردم و پوزخندش رو با پوزخند جواب دادم و گفتم ...
-خب با يه دسر خوب چطوريد ؟
از جام بلند شدم و بشقابم رو كه تموم شده بود برداشتم و بردم تو اشپزخونه ...
فكر كنم به اندازه كافي خجالت كشيد ... اون سري كه من با پوزخند براش تكون دادم جوابگوي بي ادبيش بود ...
-نياز الان فقط مزه كردن اين گيلاسها ميچسبه ...
-باشه سولماز جون پس صبر كن الان ميام تا بچسبيم بهش ...
پيمان براي عوض كردن بحث گفت ...
-پس ما اينجا بوق ديگه ...
سولماز خنديد ...
-شما تاج سر مايي اقا ...
@romangram_com