#نیاز_پارت_361

-ميدونم كيه ... شاممون رو بخوريم بهتره ...
همه مشغول غذا شديم كه دوباره تلفنم زنگ زد ...
اينبار تلفن رو برداشتم و سريعا ببخشيدي گفتم و جواب دادم ...
-جانم؟
-قطع نكن ... قطع نكن ... جونه مادرت ... اقا يك كلام بگو براي فردا وكيلم ؟
از تند تند صحبت كردنش خندم گرفت و گفتم ...
-باشه بابا ... وكيلي ... فقط من فردا ميام دقيق بگو برنامه چيه ... الان مهمون دارم ...
-باشه باشه ... نوكرتم هم هستم ... پس تا فردا ...
-ميگم مهمونت پسر مسر نيست كه؟
-خدافظ ...
با خنده گوشيم رو قطع كردم ...
-ببخشيد ... ديديد كه نميشد بپيچونمش ...
پيمان ابرويي بالا انداخت و گفت ...
-محضر دار بود؟
چشمهام چهار تا شده بود
-چي؟
همه با چشمهاي گرد شده به پيمان نگاه ميكرديم ... مخصوصا من ...
-ميگم محضر دار بود ؟
-محضردار براي چي؟
-اخه وكالت ميخواست ازت ...
كمي بلند خنديدم و گفتم ...
-از دست تو پيمان ... نه بابا داشت براي فردا شب قول بيرون ميگرفت ...
-پسر؟
از عمد خونسرد سرم رو انداختم تو بشقابم و گفتم ...

@romangram_com