#نیاز_پارت_360

گيلاسم رو بالا گرفتم رو به جمع ولي تو چشمهاي سولماز نگاه كردم و گفتم ...
-خب ... اميدوارم اين دوستي هميشه سالم و پايدار باشه ...
همگي گيلاس ها رو به هم زديم، شروع كرديم به خوردن ...
سر ميز شام همه مشغول خوردن بوديم تا اينكه سولماز گفت ...
-نيازم اصلا فكرشو نميكردم اينقدر با سليقه باشي ...
-مرسي عزيزم ... تو لطف داري ...
پيمان هم كمي از گيلاسش رو مزه كرد و گفت
-نه خوشم اومد ... ديگه وقت شوهر كردنته نياز ...
كيان پوزخندي زد و من اخمم رو قاطيه خنده كردم و به حالت تمسخر گفتم
-مگه از جونم سير شدم ... پيمان ... تازه ميخوام برم دنيا گردي ...
-مگه با شوهر نميشه دنيا رو بگردي ...
-چرا ميشه اما من ترجيحا تنهايي رو بيشتر ميپسندم ...
-اما نياز جدي جدي تصميم ازدواج نداري؟
پيمان سوالهاش بي قصد و غرض به نظر نميرسيد و من هم به عنوان يك ميزبان وظيفه داشتم لبخند از رو لبم نيوفته ...
-فوقش هم داشته باشم چه كاري از دست تو بر مياد ...
سولماز خنديد و پشت سرش به خاطر خنده هاي با مزه سولماز چهار نفرمون خنديديم ...
همزمان تلفنم. زنگ زد و مجبور شدم، ريجكت. كنم ...
دوباره زنگ خورد و من دوباره ريجكت كردم ...
سولماز رو به من كرد و گفت ...
-عزيزم بردار شايد كار مهمي داشته باشه ...
ميدونستم كه اين زنگها مال كي بود براي همين بر نميداشتم ...
-نه ... بعدا براش زنگ ميزنم ...
پيمان گفت ...
-بابا شايد طرف دستش سوخته باشه يا داره غرق ميشه ... بردار ببين كيه ...

@romangram_com