#نیاز_پارت_359
همزمان پيمان داد زد و گفت
-نياز اين كيان دست خالي اومد ؟
خنديدم و همونطور كه مشغول كار بودم گفتم
-اي بابا پيمان چه حرفهايي ميزني ... نه زحمت كشيدن يه بسته با خودشون اوردند ... من وقت نكردم بازش كنم ... اينجا روي اپنه ... بيا بازش كن ...
كيان با اخم زير چشمي نگاهم كرد و من دوباره خودم رو مشغول چيدن ميزم كردم ...
از شانسم ميز خيلي خوشگلي از اب در اومد و براي تكميلش گيلاس هاي پايه دارم رو براي نوشيدني گذاشتم ... اين ست ظرف رو روز اولي كه ميخواستم بيام تو اين خونه خريدم ... نميدونم شايد جو نو نوييه خونه من رو گرفته بود ... ميزم ديگه چيده شده بود و دو تا شمع كرم رنگم كه تو جا شمعيه نقره اي روي ميز بود رو هم روشن كردم و همه رو دعوت كردم براي نشستن ...
پيمان كادوي كيان رو گرفت و باز كرد ...
عجب كادوي نابي ...
-به به اقا كيان ... به خيالت امشب مهموني دو نفره رو زدي تو رگ نه؟
سولماز سريعا پريد وسط و گفت
-پيمان ... شوخيه جالبي نبود ...
پيمان سكوت كرد و من هم براي ادب بايد از كيان تشكر ميكردم ...
-مرسي كيان جان مخصوص شيراز رو خيلي شنيده بودم اما امتحانش نكرده بودم ...
-نوش جان ...
طوري سر سنگين خودش رو نشون ميداد كه انگار نه انگار تا همين چند لحظه پيش داشت باهام دعوا ميكرد و تهديدم ميكرد ... چون ميزبان بودم نميخواستم اوقات سولماز و كيان رو تلخ كنم ...
پيمان سريع پريد وسط و گفت
-كيان اين اينجا به راحتي گير نمياد از كجا گرفتي ؟
-مال هتل هست ... براي مهمونهاي درجه يك سفارش ميگيريم ...
-نياز خانوم اجازه هست امشب بزنيمش ...
-معلومه ... چرا كه نه، با شام امشب همخوني داره ... چي بهتر از اين ...
همه سر ميز نشستيم و غذا رو داغه داغ سرو كردم و براي هر كسي رو جلوي خودش گذاشتم و خودم هم نشستم ...
هيچ چيزي كم و كسري نداشت ... البته از ديد خودم ...
پيمان بلند شد و شيشه نوشيدني ر و باز كرد و براي چهار نفرمون ريخت و نشست ...
براي خوردنش خودم دست به كار شدم چون ميدونستم پيمان ممكنه شيطنت كنه ...
@romangram_com