#نیاز_پارت_358
-نياز به خدا ببخشيد اين پيمان بد تر از صد تا زنه ... اينقدر كه دير اماده شد ...
-پيمان چي ميشنوم؟
-نه بابا سولماز به زياده روي تو هر چيزي عادت داره ... خودشو نميگه براي يه گل گرفتن سه ساعت تو گل فروشي لفت ميده ... تو هم كه تنها نبودي ... كيان دادا كي اومدي ؟
-هر گلي يه بويي داره اقا پيمان ...
-من هم همين يه ربع پيش اومدم ...
-به ... رفيقه مارو باش ... خب حالا غذا كجاست هيچ بويي كه نمياد ...
-مگه قرار بود بهتون غذايي هم بدم ؟ تا اونجا كه يادمه به صرف چاي و شيريني بود ...
-ميگفتي ما سر راه يه نون و كبابي ميگرفتيم ...
-شوخي كردم الان امادش ميكنم ...
-كمك نميخواي؟
-نه سولماز جان ... تو بشين كنار پيمان تا بيشتر از اين اذيت نكنه ...
پيمان خنديد و به سولماز اشاره زد كه برو كمكش ...
اشپزخونه طوري بود كه كاملا مشرف بود به حال براي همين همه همديگه رو ميديدم ... نگاه هاي گاه و بيگاه كيان رو اعصابم بود ... براي اينكه استيك رو سرخ كنم بايد ازشون سوال ميپرسيدم ...
براي همين نگاهم رو رو به پيمان گذاشتم و گفتم ...
- خب دوستهاي محترم ... شما استيك رو كاملا سرخ شده ميخوريد يا نيم پز ...
پيمان گفت
-من سرخ شده ميخورم ... دستت درد نكنه ...
نوبت به كيان رسيد ... لبخند رو روي لبم نگه داشتم و گفتم ...
-شما چطور كيان خان ؟
تو چشمهام نگاه كرد و گفت
-براي من زياد سرخ نشه ... مرسي ...
اصلا كي دعوتت كرد كه نظر هم ميدي ...
بشقاب هاي بيضي شكلم رو كه با كلي سليقه رفته بودم چهار تا ازش خريده بودم رو براي بار اول كار زدم ...
استيك رو درست كردم و سبزيجات و پوره هم كنارشون گذاشتم ...
@romangram_com