#نیاز_پارت_357
-دليلي براي توضيح كارهام ندارم كه بهتون بدم ...
رفت سمت اشپزخونه و يكي از هويج هاي روي تخته رو برداشت و گذاشت تو دهنش و گفت
-ميدونستي تا الان ميتونستي از اين بالا تر باشي ...
بهم بر خورد اما باز تحملم جوابگوي اون لحظه بود
كمي بلند خنديدم و گفتم
-ببخشيد اونوقت چطوري پيشرفت ميكردم ؟ من تازه دارم پيشرفت ميكنم ... گذشته من پر بود از دوستهاي چيپ و بي ارزش ... بين اون همه بي ارزشي چطوري ارزشمند ميشدم ... وقتي حتي حق انتخابم هم بين بد و بدتر بود ؟ تازه ياد گرفتم دوستهام رو از تو الك رد كنم ... تازه رد كردم شدند سولماز و پيمان ... كه اونم اميدوارم اشتباه نكرده باشم ... من به پله پله بالا رفتن قانعم ...
- پرسيدم چرا ميخواي بري اون ور ؟
-انگار محترمانه نميفهمي ... راحت تر بگم ... اخه به تو چه ...
-به من چه ؟ يكي اين حرف رو ميزد كه سرش به كار خودش باشه ... براي چي رفتي پيش دختر مردم گريه و زاري راه انداختي ؟ براي چي نشستي ر، ز، و بود و نبود رو گذاشتي كف دستشون ... تو كه ميدونستي ما ها دوستهاي فاميلي هستيم ... چرا ابرو براي من نگذاشتي ... چرا ... كه الان من بخوام با پا در ميونيه بزرگترا بيام دنبالت ... ميدوني با اين حرفهات تن و بدن اون پير زن رو اون ور دنيا لرزوندي ... هست و نيستم رو به باد دادي نياز ... ميفهمي ؟ الانم دارم بهت ميگم بچه ها اومدن جلوشون ميگي همش يه شوخي بوده و بس ... نياز با من در نيوفت بد ميبينيا ... يه بار كه بهت نشون دادم ...
شوكه شدم ... فكر كردم سرش به سنگ خورده ... ديگه بهم بر خورده بود ... تو خونه خودم بهم داشت بي احترامي ميكرد ... تحملم تموم شده بود ... تهديدم كرد ...
رفتم جلوش و با دو دوست از حرصم زدم به سينش و تو چشمهاش نگاه كردم و گفتم ...
-اهان، . پس بنا بر بي حياييه ... چقدر جذاب و هيجان انگيز ... اينبار كه باحالتر ميشه ... چون نه من كارمندتم ... نه اينجا كوچه خيابونه كه بخواي بي ابروم بكني ... ابرو برات نگذاشتم؟.. تو مگه ابرو داشتي ... من هر حرفي ميزنم بدون هيچ ترسي ميزنم مثل تونيستم كه بترسم نكنه يه وقت جيرم از مامان بزرگ پيرم قطع بشه ... جيره خوري اين درد هارو هم داره ديگه! ... دست خودت كه نيست، نه، ميدونم ايراد كار از كجاست ... از اونجايي هست كه وقتي بعد از يك سال ديدمت تف ننداختم تو صورتت، از اونجايي هست كه وقتي احساس تنهايي كردم و زنگ زدم حال دوستم رو بپرسم نميدونستم كه باز ميخوام با توي اشغال روبرو بشم ... ايراد كار از اونجايي بود كه دوستم رو همرازم دونستم و خصوصي ترين رازم رو بهش گفتم. اما اون ساده بود و رفت همش رو گذاشت كف دست شوهرش ... ايراد از منه ... الان يك كاره اومدي ميگي كجا ميخواي بري ... اخه به تو چه ... به توچه هان ... به توچه ... من تا به امروز كار كردم و داد و بيداد رييسم رو با منت پذيرفتم كه يكي مثل تو نياد يك شبه برام تصميم بگيره ... باهات در نيوفتم ؟ اصلا حالا كه اينطور شد. در ميوفتم خوبش هم در ميوفتم ... ميخوام ببينم چي كار ميخواي بكني ... چي شد، مامان بزرگت قلبش درد گرفت؟ محرومت كرد از ديدنش ... پس من خيلي دل دارم ... مني كه يك ساله روم نشده حتي برم سر خاك مامانم ... اونها حتي تو خوابم هم ديگه نميان ... نميفهمي چي ميگم ... اگه ميفهميدي الان با اين گستاخي جلوم نميايستادي ... كه بچه ها كه اومدن بگم شوخي بود ؟اره ؟ باشه ميگم شوخي بود ... اما شوخيه يكطرفه ... اون هم شوخي اي كه تو با من داشتي نه من با تو ... اصلا چطوره خودم حضورن. برم پيش خانوم جانتون ... همون مامان بزرگ عزيز تر از مادرتون ... برم بگم پسرتون بچگي كرد با من اون كار رو كرد ... اصلا غلط كرد ... يا بگم پسرتون الان مثل سگ پشيمونه كه اون روز جلوي چهار تا اشغال تر از خودش من رو يه هرجايي خوند ... جمع كن مرد حسابي ... جمع كن اين بساط زور گوييت رو ... به چيت ميبالي ؟ ميترسي ازسِمَتِ والاي مفت خوريت بيفتي ؟ نترس دو روز نخوردي بكشي روز سوم مجبوري مثل بقيه كار كني ... كار كني و براي خودت با زحمت احترام بخري ... تا اينقدر بي وجدان نياي و ابروي يكي مثل من رو ببري ...
همزمان زنگ در خورد و صحبتهاي من نيمه تموم موند ...
مجبور شدم برم سمت ايفون اما قبلش كيان بازوم رو گرفت و گفت ...
-كاري كه گفتم رو بكن ... به نفعته ...
تو چشمهاش بانفرت نگاه كردم و گفتم ...
-از روز اول يه چيزي تو دل ميگفت كه اين پسر با همه فرق داره ... اون هم حدِ وقاحتته ... بار اخريه كه بهت ميگم من رو تو خونه خودم تهديد نكن ... چون حرفهات براي من پشيزي ارزش ندارن ...
بازوم رو از تو دستش در اوردم و رفتم سمت ايفون ...
بدون هيچ معطلي در رو باز كردم، و رفتم سراغ در اپارتمان ...
از سولماز ناراحت بودم اما، به هزاران دليل نميخواستم به روش بيارم، يكي از دلايلش حال دگرگون اين روزهاش بود ...
با روي باز ازشون استقبال كردم ...
سولماز كمي صورتش رو ناراحت نشون داد و فهميدم دليل اين ناراحتي هم وجود كيان و هماهنگيش با پيمان هست ...
طوري با صورتم بهش علامت دادم كه يعني چيز مهمي نيست ...
-خيلي خوش اومديد ... مهمونهاي بد قول من ... به من ميگين ساعت هشت اينجاييد اون وقت ساعت نه ميايد ...
@romangram_com