#نیاز_پارت_356
سينه به سينش ايستادم
-هنوز هم هموني ...
اخمي كردم و گفتم
-چه با مزه ... اخه تو هم هنوز هموني ...
تو چشمهام نگاه كرد و سوالش رو تكرار كرد
-از دستم ناراحتي ؟
-من ياد گرفتم ادم براي چيز هاي مهم ناراحت ميشه ...
-مرسي ... خوب ميدوني چطوري جواب بدي ...
-تو هم خوب ميدوني چطوري جوابت رو بگيري ...
-چرا ميخواي از ايران بري ؟
-چرا ميخواي بدوني ؟
صداش رو كمي بالا تر برد و گفت ...
-سوال من رو با سوال جواب نده ...
-تو هم تو خونه من صداتو بالا نبر ...
چشمهاش رو با حرص بست و گفت ...
-باشه ... قبول ...
-حالا هم لطفا بشين تا من زنگ بزنم ببينم پيمان و سولماز كجان ..دستش رو كرد تو جيبش و روش رو برگردوند و گفت
-خونت خيلي كوچيكه ... اما خوش سليقه اي ...
هنوز دست از تيكه كنايه هاش بر نداشته ... بايد جوابش رو ميدادم ...
-اره كوچيكه اما باز هر چي هست بهتر از زندگي كردن تو هتله ...
پوزخندي زد و گفت ...
-تيكه ميندازي؟
-هر جور دوست داري برداشت كن ...
-هنوز نميخواي بگي چرا ميخواي از ايران بري ؟
@romangram_com