#نیاز_پارت_355
اومد تو و بسته كوچيك و م*س*تطيل شكلي كه دستش بود رو داد دستم و تو چشمهام نگاه كرد و گفت ...
-اين براي شماست ...
از دستش گرفتم و باز با روي باز گفتم ...
-ممنونم از لطفت ...
-اميدوارم دوستش داشته باشي
بسته رو روي اپن گذاشتم و رفتم تو اشپزخونه ...
-حتما هم همينطوره ... نوشيدني چي ميل داري ...
كمي معذب به نظر ميرسيد ... نه اينكه خود من خيلي راحت بودم ... اما تمام سعيم اين بود كه حداقل ذره اي از تعاريفم پيش سولماز با رفتار الانم مطابقت داشته باشه ... نه لبخند ميزد نه جدي بود ...
-صبر ميكنم تا سولماز و پيمان هم بيان ...
اخم ريزي كردم و گفتم ...
-هر طور مايلي ... نميدوني كي ميرسن ؟
-به من گفتن تا هشت اينجا باشم ... اگه ميخواي زنگ ميزنم ميپرسم ...
-نه نميخواد ... من خودم تماس ميگيرم ... چايي تازه دمه ميخوري ؟
-اره اگه ميشه ...
-چاي رو ريختم و جلوش گذاشتم و خودم هم يكي از صندلي هاي ميز نهار خوري رو برداشتم و روبروش نشستم ...
-اينجا كه جا بود ؟
لبخندي زدم و گفتم ...
-اينجا راحت ترم
-از دستم ناراحتي ؟
امادگي جواب دادن به اين سوال رو نداشتم براي همين بلند شدم و گفتم ...
-يه زنگ به سولماز بزنم بپرسم كجان ؟
بلند شد و اومد سد راهم شد و گفت ...
-چرا ازم فرار ميكني ؟
-چرا بايد ازت فرار كنم ؟
@romangram_com