#نیاز_پارت_354

روميزي كرم رنگي رو پهن كردم و گلها رو توي گلدون شيشه اي كوتاهي چيدم و گذاشتمش روي ميز ...
استيك ها رو كه كمي بيشتر ازحد معمول گرفته بودم رو توي يخچال گذاشتم و چند تا سيب زميني رو روي گاز گذاشتم تا اب پز بشه ... گل كلم و كلم بروكسل و هويج ها رو هم تو پيركس چيدم و گذاشتم تو فر ...
ادرس رو براي سولماز اس ام اس كردم و چاييم رو دم دادم رفتم حموم ...
سريع دوشم رو گرفتم و موهام رو نم دار رها كردم و صورتم رو كمي ارايش كردم و يك شلوار جين سورمه اي رنگي پوشيدم و يك بلوز حرير كرم رنگي كه قسمت يقه اش يك پاپيون مشكي داشت روهم پوشيدم ...
ساعت تقريبا هشت و نيم بود كه حاضر و اماده رفتم تو اشپزخونه تا باقيه كارهام رو بكنم ...
هم خوشحال بودم هم نگران كه همه چي درست و به جا باشه ... اين فرم پذيرايي روهم بيشتر تو هتل هايي كه كار ميكردم ديدم ...
زنگ در كه خورد دوباره خودم رو تو اينه نگاه كردم و رفتم ايفون رو برداشتم و در رو باز كردم ...
در خونه رو كه باز كردم ايستادم تا سولماز و پيمان بيان بالا ...
صداي اسانسور كه رسيد به طبقه من ... لبهام رو خندون كردم و گفتم ...
-مهمونهاي خوش قول من ... اين وقته اومدنه؟
-دير كردم ؟
از ديدن دوبارش اون هم تو يك هفته شوكه شده بودم ...
وجودش غير منتظره بود ...
بدنم داغ كرد ...
اين ... اينجا ... جلوي در خونه من ...
خونه اي كه من يك سال تمام به خاطرش مدام ادرسش رو عوض ميكردم ...
بنا بر اداب و رسم مهمونداري لبخند رو از رو لبهام بر نداشتم اما انكارش سخته كه بگم از درون غوغايي به پا نبود ...
دستم رو دراز كردم و سمتش گرفتم و گفتم ...
-خوش اومدي كيان جان ... بفرماييد ...
باهام دست داد ...
دستهاي به نسبت سرد اون ... و دستهاي خيس از عرق و پر استرس من ...
كمي حائل شدم تا بتونه بياد داخل ...
دليلي نميديدم براي راه ندادنش ...
پر رو پر رو اومد داخل ... كمي مضطرب به نظر ميرسيد ... نميدونم يا تنها بودنشه ... يا ... نميدونم

@romangram_com