#نیاز_پارت_352
اينقدر ذوق داشتم كه تا نيمه هاي شب حتي تو كمدم رو هم تميز كردم ... همه جا رو گرد گيري كردم و ديگه از زور خستگي چشمهام روي هم رفت ... صبح كه از خواب بيدار شدم همه جارو تميز و مرتب ديدم خستگيم در رفت ...
لباسم رو پوشيدم و رفتم سر كار ...
تا ظهر بكوب كار كردم ... تو فكر اين بودم كه براي شب چه چيزهايي نياز دارم ...
داشتم ليست خريدهام رو تو وقت بيكاريم مينوشتم كه باز سر و كله امير پيدا شد ...
-سلام بانو ...
-سلام ... بفرماييد ...
-ميگم شما شيفت شب اينجا كار نميكنيد ؟
-نه ... چطور مگه ؟ موردي پيش اومده ...
-مورد كه چه عرض كنم ...
-خب شما ميتونستيد به همكار من كه تو شيفت شب هستش بگيد ...
-بگذريم ... امشب تا كي اينجا هستيد ؟
-ببخشيد اما من براي چي بايد به شما بگم؟
-همينجوري ... فقط ميخواستم بدونم ...
-تا ساعت شش ...
-بعدش ميتونم درخواست كنم شام رو با هم بخوريم ...
تعجب كردم ... اصلا بهش نميومد كه بخواد همچين درخواستي بكنه ... بي ادبي نكرده بود كه بخوام پر تنش جوابش رو بدم براي همين خيلي خيلي ملايم با لبخند بهش گفتم ...
-متاسفم اما من امشب خودم مهمون دارم ... براي همين هم زود دارم ميرم خونه ... به هر حال مرسي از پيشنهاد جالبتون ...
كمي نزديك تر اومد و روي ميز سوار شد و گفت
-جالب ؟ پس منم بايد تشكر كنم ازتون به خاطر رد پيشنهادم ...
-اختيار داريد ... من فقط گفتم من خودم از قبل برنامه دارم ...
-فردا شب چطور ...
از اصرارش خنده ام گرفت و گفتم ...
-اخه به چه مناسبت من بايد با شما براي شام قرار بزارم ...
-خب شما بزار پاي علاقه من به شما ...
@romangram_com