#نیاز_پارت_351

رفتم تو اشپزخونه و براي خودم يك سيب برداشتم و اومدم نشستم رو تختم ... هنوز اولين گاز رو نزده بودم كه صداي تلفن بلند شد
-بله ...
-سلام ... نياز خانوم ...
-پيمان تويي
-منتظر يكي ديگه بودي ؟
-نه بابا ... خوبي؟
-مرسي تو خوبي ؟
-اره مرسي ...
-ميگم مهمون نميخواي ؟
-قدمتون رو چشم ... بفرماييد ...
-امشب كه دير وقته فردا شب خوبه ؟
-هر موقع كه اومديد براي من عاليه ... فقط هشت به بعد باشه عاليه چون من سر كارم ...
-يعني چي، من براي شام مياما ...
- خب گفتم كه بيايد ...
-حاضري نميخواما ...
- واي ... گوشي رو بده به سولماز من با سولماز برنامم رو بچينم ...
- سولماز ديگه واسه چي ... خودش داره ميشنوه ... ما فردا شب خونتيم ...
- باشه ... پس من منتظرتونم ...
-تا فردا ...
-خدافظ ...
بعد از مكالممون ... سيبم رو دست نخورده گذاشتم روي تختم و بلند شدم خونم رو تميز كردم ...
خونه كه نميشد اسمش رو گذاشت يك سوييت كوچولو كه خياي خوشگل درستش كرده بودند ... يك حال كوچولوي. نه متري ... يك اتاق كه از حالم بزرگتر بود، حموم و توالتي كه توي اتاق بود ... اشپزخونه پنج شش متريه كوچيكي كه به حالت اپن توي حال جا داده شده بود ... خونه رو هم كه از قبل مبله گرفته بودم ... يك كاناپه سفيد رنگ چرم با يك فرش كرم رنگ ... ميز نهار خوري چهار نفره گرد شيشه اي با چهار تا صندلي ساده سفيد ... اين كل زندگي من بود ...
خونه رو تميز كردم چون فردا صبح بايد ميرفتم سر كار و فوقش وقت ميكردم بعد از ظهر چند ساعت استعلاجي ميگرفتم تا برم خريد ...
خيلي ذوق داشتم ... اخه اولين باري بود كه مهمون دعوتي داشتم ...

@romangram_com