#نیاز_پارت_350

--سلام خوشگل خانوم ...
-سلام نيازم ... چطوري ؟
-مزسي عزيزم خوبم همين الان اومدم خونه ...
-خسته نباشيد ...
-مرسي عزيزم ... خودت خوبي ... پيمان خوبه ...
-خوبم ... مرسي پيمان هم خوبه سلام ميرسونه ... نياز مرسي كه ديشب اروم بودي ... دل تو دلم نبود نكنه يهو دعواتون بشه ... باور كن من بي منظور براي پيمان تعريف كردم ... اون كيان رو دعوت كرد ... من روحم هم خبر نداشت ... ديشب كلي باهاش دعوا كردم ... اونم گفت ... من كيان رو ميشناسم اگر بفهمم كه دل نياز رو شكونده ديگه اسمش رو هم نميارم ... ميگه كيان اصلا همچين ادمي نيست ... نياز ببخشيد كه اينجوري شد ... پيمان ميگه كيان بهش گفته من به قصد ازدواج جلو رفتم اما نياز با من يه جوري رفتار كرد كه انگار من هم مثل بقيه كسايي كه باهاش بودم هستم ... پيمان گفت با تو بايد حرف بزنه ... كيان هم ديشب براي همين اومد اما انگار تو نخواستي باهاش حرف بزني ... نياز برام بگو چي شد كه يهو جبهت رو عوض كردي ... من واقعا گيج شدم ...
-سولماز ... خوشگلم ... مرسي كه اينقدر نگرانمي ... اما به پيمان هم بگو من گذشته خودم با كيان رو كاملا فراموش كردم ... كيان براي من صبح اون روز مرد ... اگر علاقه اي هم الان باشه يا نفرتي باشه مطمئن باش يك جوري خودم با خودم و درون خودم حلش ميكنم ... فقط تنها خاصيتي كه بودن با كيان براي من داشت اين بود كه من بفهمم دور و اطرافم چي ميگذره ... اشتباه كردم ... تاوانش هم دادم ... سولماز من با ارزش ترين اصل زندگيم رو به مردي هديه كردم كه تو اون لحظه براي من بت بود ... اصلا هم پشيمون نيستم ... اكر هم ديدي ديشب چيزي به روي خودم نياوردم و جوري نشون دادم كه كيان رو بار اوله ميبينم فقط و فقط براي اين بود كه به خودم احترام بزارم ... من با ديدن كيان هيچ مشكلي ندارم و نخواهم داشت ... با اون اتفاق نه من از بين رفتم نه كيان ... از اين به بعدش برام مهمه كه اين اشتباه دوباره صورت نگيره ... از قول من به پيمان بگو كه من از دست كسي ناراحت ميشم كه برام مهم باشه ... پس دليلي نداره هنوز از دست كيان ناراحت باشم ... راحت باش عزيزم ...
-نياز چقدر عوض شدي ... تو اون شب براي كيان اشك ريختي ... اون شب از حرفهات معلوم بود كه دل تنگشي ... پس الان چرا اينجوري شدي ... حتي ازش ناراحت هم نيستي،
-سولماز باورت ميشه كه خودم هم نميدونم چم شده ؟ يك سال نديده بودمش شايد دليلش هم همون بود اما وقتي ديدمش فهميدم چقدر برام بي ارزش شده ... سولماز از مهمونيه ديشبت يه چيزي ناراحتم كرداون هم اين بود كه تا به امروز من خودم رو براي يه همچين ادمي اذيت ميكردم ... ديشب تا حالا فكر كردم تا به اين نتيجه رسيدم كه به هر حال يا كيان يا يكي ديگه بايد اين اتفاق ميافتاد تا من سرم به سنگ بخوره ... به پيمان بگو اگر براي خواهرت هم اين اتفاق ميافتاد باز هم طرف كيان رو ميگرفتي ؟ ولي خب همون بهتر پشت كيان باشه ... چون كيان هنوز با اينكه سي و خرده اي سالشه نميتونه قدمهاش رو محكم برداره. بايد يكي پشتش باشه ...
-نياز پيمان منظور بدي نداشت ... فقط ميگفت من با كيان صحبت كردم كيان قسم ميخورد كه من ازش خواستگاري كردم ... اون هم جوابش مثبت بود ... ميگفت اون با ميل خودش اومد ...
-درست گفته ... حق با كيانه ... سولماز ميشه ديگه در موردش صحبت نكنيم ؟ كيان بهترين دوستيه كه ميتونه براي شما باشه اما انگار با روحيات من جور نبود ...
-عزيزم من نميخواستم ناراحتت كنم ... ولش كن ... راستي پيمان امروز سوپرايزم كرد ...
-خب بگو ببينم ... دخمله ما سوپرايزش چي بوده ...
-يك هفته كيش ...
-واي عاليه سولماز ... برو حالشو ببر ... حالا كي ميري
-دو هفته ديگه ...
-عاليه عزيزم ... خوب ميكني واقعا برات لازمه ...
-اره ... خودم هم خيلي دوست دارم ...
... - اومدم ... اومدم ...
- نيازم ... پيمان صدام ميكنه من برم ببينم چي ميگه ...
- برو عزيزم ... مراقبه خودت باش به پيمان هم سلام برسون ...
- مرسي عزيزم تو هم همينطور ...
گوشي رو كه قطع كردم باز رفتم تو فكر ... فكر اينكه چقدر كيان رو بي ارزش جلوه دادم ... در حالي كه هنوز هم با ديدنش از خود بي خود ميشم ...
حقش بود ... چطور اون از معرفتش تبليغ ميكرد اما از نامرديش هيچي نگفت ... از اون حركت دم هتل ... واي هنوز با ياد اوريه اون روز بدنم ميلرزه ...

@romangram_com