#نیاز_پارت_348

-بانو اين از ليست مربوطه ... ساعت برگزاري هم چهار بعد از ظهر هست تا حدودا شش عصر ... كم و كسري هم اطلاع بديد ...
-ممنون ... باشه من رسيدگي ميكنم ... بهتون اطلاع ميدم ...
-بانو يك سوال ميشه بپرسم ...
-خواهش ميكنم بفرماييد ...
-اسمتون واقعا نياز هست؟
خندم گرفت و. گفتم ...
-بله ... چطور مگه ...
-هيچي همينجوري پرسيدم ... اسم با مزه اي هست ... ايشالله كه هميشه بي نياز باشيد ...
-ممنونم ...
خودكار رو تو دستم چرخوندم كه مثلا مشغول كار هستم ... خودش فهميد و سريعا خداحافظي كرد ...
تقريبا ساعت شش بعد از ظهر بود كه همشون با تيپ هاي اسپرت اومدند پايين و اماده براي رفتن شدند ...
مثل قبل مسعود اومد جلو و ازم درخواست ماشين كرد و من هم گفتم چند لحظه اي صبر كنند تا ماشين بياد جلوي در هتل ...
تو مدت زماني كه همشون نشسته بودند تو لابي باز امير اومد كنار من ايستاد ... يك پليور نارنجي روي پيراهن چهارخونه كرم نارنجي كه روي پليورش مارك يك برند بسيار معروف هم ديده ميشد ... از سر و وضع همشون معلوم بود كه جزء قشر عادي و معمولي نيستند ...
-بانو، نياز ... خانوم ... چي صداتون كنم بهتره ...
-بهرامي هستم ...
-بانو بهرامي ...
-بفرماييد ...
-اين تخت هاي همراهتون خيلي قديميه ... ميشه تا شب يه فكري به حالش بكنيد ...
خنده ام گرفت و گفتم ...
-من فقط يك كارمندم جناب ... امور كيفيتيه هتل مسئولش شخصه ديگه اي هست من فقط با امكانات موجود سرويس دهي رو به عهده ميگيرم ... فقط ميتونم در صورت نارضايتي شمارو منتقل كنم به اتاقهاي مهمان تك نفرمون ...
تو تمام مدتي كه باهاش حرف ميزدم خيره شده بود تو چشمهام ... كمي معذب شدم اما كمابيش به اين فرم نگاه عادت داشتم ...
-نه نه ... خوبه ... ايشالله سفر بعدي.
-انشالله ...
لهجه به خصوصي داشت ... نميتونستم تشخيص بدم براي كدوم سمت و قوم ايرانه ...

@romangram_com