#نیاز_پارت_347

-الان ميام ...
-عجله نكنيد من شغلم ايجاب ميكنه كه صبر كنم ...
-چه ايده آل ...
اخمي كردم و گفتم ...
-چيزي گفتيد ...
خنديد و گفت ...
-نه فقط برام عجيب بود اخه صبوري از خانومهاي امروزي بعيده ...
لبخندي زدم و گفتم ...
-اي بابا ...
مسعود ديگه اومد و گفت ...
-خانوم لطف كنيد همون سوييت رو به ما بديد فقط يك تخت همراه هم براي ما بزاريد ...
-من رو تخت همراه نميخوابما ...
-تو نگران نباش من ميخوابم ...
براشون كارهاي سوييت رو رسيدم، و گفتم
-چند لحظه منتظر باشيد تو لابي همكارم شمارو راهنمايي ميكنه ...
-فقط يك چيزي ... ما براي اخر هفته سالن سمينارتون رو لازم داريم براي دعوتيه پنجإه نفر ...
-موردي نداره فقط از شرايط دريافت يك روز اطلاع داريد يا بايد توضيحي بدم ...
-نه من تو سايت همش رو خوندم ... قبلا هم از اينجا استفاده كردم ...
-ميبخشيد كه ميپرسم ... براي چه جلسه اي هست ...
-براي گرد همايي حمايت از كودكان بي سرپرست ...
لبخند تحسين اميزي زدم و گفتم ...
-موفق باشيد ... من تداركات لازم رو ليست ميگيرم ازتون و به دست پرسنل ميدم تا روز برگزاري گرد هماييتون همه چي اماده باشه ...
-ممنونم ...
به قيافشون نميخورد خير خواه باشن ... اما هر چي ... اصلا به من چه ... يكي از پرسنل رو براي راهنمايي فرستادم ... دوباره مشغول كار شدم تا اينكه امير بعد دو ساعت اومد پايين و بهم گفت ...

@romangram_com