#نیاز_پارت_346

مردي كه حالا فهميده بودم اسمش مسعود هست سرفه كوتاهي كرد كه مثلا عفت كلام داشته باش خانوم اينجا ايستاده ...
-يه مشكلي هست كه سوييت ها ماكسيمم چهار نفرست ...
-خب اين كه خيالي نيست من تو لابي ميخوابم ...
از لحن طنز پسر خندم گرفت ... اما با يك لبخند سر و تهش رو هم اوردم ...
-امير بي خيال شو ... ببين دو روز بايد تهران بمونيم همش بد بياري مياريم ...
دلم براشون سوخت براي همين گفتم ...
-ببخشيد دخالت ميكنم
امير گفت
-اختيار داريد بانو ... گوش به فرمانيم ...
لحنش بي نهايت طنز بود و بيشتر از فرم صحبتش صورت با نمكي داشت ...
لبخندي زدم و در ادامه گفتم ...
-من پيشنهاد ميكنم شما دو تا اتاق دو نفره و سه نفره بگيريد ... اينطور عدالت هم بر قرار ميشه ... نظرتون چيه ...
لبخند زدو بعد گفت
-بانو؟ خسته نباشيد ... ما سوييت ميخوايم. براي اينكه بايد تا صبح كار كنيم ...
تعجب كردم براي كار اومده باشند ...
-به هر حال كمكي اگه از دست من بر مياد در خدمتم ...
مسعود تشكري كرد و سريعا پيش دوستهاش برگشت و امير هم همونطور كنار من ايستاد ...
-ميگم اينجا هميشه اينقدر خلوته ...
-نه خلوت نيست ...
-پس چرا كسي نيست ...
-هستند فقط يا تو اتاقهاشون هستند يا بيرون ...
-اه ... اينطوريه ...
برگشت سمت مسعود و گفت ...
-مسعود چي شد ... خانوم منتظرن ...

@romangram_com