#نیاز_پارت_345

صبح زود از خواب بيدار شدم و مداركم رو گرفتم و رفتم دارلترجمه خيابون تجريش ...
كارهام رو كه رسيدم م*س*تقيم رفتم سر كارم ...
لباسم رو عوض كردم و سر جاي هميشگيم ايستادم ...
مثل هميشه مسافر ها تو پاييز ماه اكثرا ايراني بودند ...
سرم تو همين كارهاي روزانه هتل بود كه با مردي تقريبا سي و هفت يا هشت ساله روبرو شدم ...
تيپش بسيار غلط انداز بود ولي صورتش زيبايي خاصي نداشت ...
طبق عادت با اومدنش لبخندي به لب اوردم و گفتم ...
-روزتون بخير ... ميتونم كمكتون كنم؟
لبخندم رو با لبخند جواب داد و گفت
-همچنين ... يك سوييت از بهترين هاتون ميخواستم ...
-بله ... براي چه مدت اقامت ميخوايد. ؟
-ده يازده ... روز ...
-بله حتما ... ميتونم بپرسم چند نفر هستيد ...
-بله ... خواهش ميكنم ... ما پنج نفريم ...
-متاسفانه سوييت ما حد اكثر چهار تخته هست ...
-بخشكي شانس ... الان تكليف چي ميشه ...
-نميدونم ... جسارته ... اگر خانواده هستيد و بچه خردسال داريد ما ميتونيم براتون از تخت هاي همراه استفاده كنيم اينجوري مشكلتون حل ميشه ...
اين حرف رو كه زدم مرد برگشت و رو به همراهانش كه من تا به اون لحظه نديده بودمشون كرد ... چهار تا مرد كه هر كدومشون هيكلي براي خودشون داشتند ... و همگي كت و شلوار پوش بودند و نفري يك سامسونت دستشون بود و وارد لابي ميشدند ...
لبخندي زد و رو به من گفت ...
-به نظرتون كدومشون رو روي تخت همراه بگذارم ...
خودم از حرفي كه زدم خجالت كشيدم ... هر چند كه من همراهانش رو همون لحظه ديدم چون هنوز تو لابي هتل نيومده بودند ...
-معذرت ميخوام من فكر ميكردم شما با خانواده تشريف اورديد ...
همزمان يكي از همراهانش كه تقريبا هم سن و سال خودش بود اومد جلو و گفت ...
-مسعود چي شد پس ... بابا اين شايان دهنه ...

@romangram_com