#نیاز_پارت_344
-نياز خوبيت نداره اين وقته شب تنها بري ... كيان ميرسونتت ...
-پيمان جان خوب و بد رو من قبلا فهميدم توچي هست ... به اين نتيجه رسيدم كه اژانس معرفتش خيلي بالا تره ... پولش رو ميگيره امن و امان به مقصدت ميرسونه ...
-دمت گرم ديگه حالا به ما ميندازي
-نه اين چه حرفيه ... تو و سولماز بهترين و تنها ترين دوستهاي من هستيد، من كلي گفتم
كيان به خودش اومده بود ... در اخر سولماز به اصرار من با اژانس تماس گرفت و برام درخواست يك ماشين داد ... مسير رو كه پرسيد مجبور شدم بگم كه گيشا زندگي ميكنم ...
كيان مدام زير چشمي نگاهم ميكرد ...
منتظر ماشين بودم و مشغول صحبت با سولماز تا اينكه پيمان نميدونم چي گفت كه كيان رو دنبال خودش كشوند تو اتاق ...
قبل از اينكه بره تو چشمهام نگاه كرد ... اما نگاهم رو ازش دزديدم ... نميخواستم نگاهش رو براي خودم معني كنم ...
لحظه اخر فقط گفتم
-اگه همديگرو نديديم ديگه خدافظ ...
كيان برگشت و بعدش هم پيمان نگاهم كرد و گفت
-الان دقيقا با كدوممون بودي ؟
خنديدم و گفتم
-با جفتتون ... ادب حكم ميكرد كه ازتون خداحافظي كنم ...
-خيله خب ... با ادب خدافظ ...
كيان هم اهسته و زير لب خداحافظي كرد و رفتند تو اتاق كار پيمان ...
در اتاق كه بسته شد ... تنها صدايي كه شنيدم از كيان بود ...
-هموني كه گفتم ...
زمان براي كنجكاويه بيشتر نبود ... اهسته از سولماز خدا حافظي كردم و رفتم پايين ...
تازه سنگينيه شب رو حس ميكردم ... تازه فهميدم چقدر فشار روي قلبم بوده ... تازه ميتونستم نفس راحت بكشم ... من كيان رو ديدم و با غرور جلوش در اومدم ... باورم نميشد كه كيان كنارم نشسته بود و من تمايلي تو نگاه كردنش نداشتم ... پس ... پس اينهمه دل نگراني براي چي بود ... پس چرا هنوز قلبم با صداي مردونش ميلرزيد ... اي واي من گرميه دستهاش رو دوباره حس كردم ... نكنه دوباره شيدا بشم ... واي بر من اگر دوباره شيداي اون دو تا چشم سياه بشم ...
سوار ماشين شدم و ادرس رو دادم ...
وارد خونه شدم و لباسم رو در اوردم و م*س*تقيم رفتم تو اتاقم و دراز كشيدم ...
حتي يك لحظه هم صورتش از جلوي چشمهام نميره كنار ... اصلا تغيير نكرده بود ... همونقدر جذاب و خواستني ... همونقدر تنومند و خوشتيپ ... اي واي بر من كه با گذشت اين همه مدت من هنوز نتونستم حسم رو بهش خنثي كنم ... خنده هاش هنوز هم دلم رو ميلرزونه ... پوزخند هاش هنوز هم نفسم رو تو سينه حبس ميكنه ... نگاه هاش ... سياهيه چشمهاش هنوز ... سياهيه چشمهاش هنوز براي من رنگ شبه ... موهاي نازش هنوز هم مثل قبل خوش حالته ... خداي من ... من چرا. اينجوري شدم ... خدايا بهم قدرت بده ... من هنوز جلوش ضعف دارم ... خودم رو كه نميتونم گول بزنم ...
باز به ياد قديم با ياد كيان خوابم برد ...
@romangram_com