#نیاز_پارت_343
به ساعتم نگاه كردم ديدم ديگه دير وقته و ساعت يازده و نيم شده بود ... به شب نشيني نميرسيدم ... فردا صبح بايد ساعت نه صبح دارالترجمه ميبودم ...
از جام بلند شدم و خيلي اهسته به سمت اشپزخونه رفتم و گفتم ...
-سولماز جان ... خوشگلم من ديگه يواش يواش برم ... دير وقته ... فردا صبح كلي كار دارم ...
سولماز دستهاش رو خشك كرد و اومد سمتم و گفت
-كجا ... مگه ميزارم بري ... تازه ميخوايم چاي بخوريم ...
-نه مرسي گلم من زود تر برم ... فقط لطف كن به اژانس زنگ بزن
همزمان پيمان اومد و گفت
-دو تا مرد تو اين خونه هست اون وقت زنگ بزن اژانس رو براي متلك گفتي ؟
خنديدم و گفتم ...
-نه بابا تو كمك سولماز كن ظرفهاتو بشور ... منم با اژانس ميرم ... تعارف كه نداريم ...
پيمان دوباره گفت
-حالا من هم نتونم برسونمت كيان كه هست ...
كيان بلند شد و كتش رو برداشت و اومد سمت من كه خودم سريع به حرف اومدم ...
-اي بابا سولماز تو كه ميدوني من با اژانس راحت ترم ... لطفا زنگ بزن اژانس ...
كيان اومد نزديكم و گفت
-مسيرمون يكيه ... ميرسونمت ...
اخمي كردم و در مقابل اين اطمينان و اعتماد به نفس كيان گفتم ...
-چرا فكر كردي كه مسيرمون يكيه ؟
پوزخندي زد و گفت
-مگه تو همون محدوده انقلاب نيستي ؟
فشار عجيبي به قلبم اومد ...
-نه متاسفانه ... خيلي وقته كه از سر راهتون اومدم كنار، ...
بي مهابا جوابش رو ميدادم ... چون ديگه اطمينان داشتم كه سولماز همه چي رو براي پيمان تعريف كرده ...
پيمان گفت
@romangram_com