#نیاز_پارت_342

در مقابل حرف كيان گفتم
-ممنون، مرسي پيمان جان غذا عالي بود ... سولماز جون دستت درد نكنه ...
همگي بشقابهاي خودمون رو برديم تو اشپزخونه به غير از كيان ...
به خواست سولماز رفتم رو مبل نشستم و به تلويزيون نگاه كردم ...
كيان تا ديد من تنها نشستم تلفنش رو گذاشت كنار و بهم نگاه كرد و گفت
-چي شد كه به فكرت اون ور اب زد ؟
دليلي تو سكوتم نميديدم ...
-همين جوري ... دليل خاصي نداره ...
رو زانوهاش تكيه داد و دو باره به صورتم نگاه كرد و گفت
-اصلا عوض نشدي ...
براي اينكه بحث رو عوض كنم گفتم
-شيما جون، كاوه خان ... خوبن؟
فهميد كه تمايلي تو جواب دادن ندارم گفت
-اره ... حالت رو زياد ميپرسن ... اتفاقا ماه ديگه دارم ميرم پيششون ...
-خوش باشين ... سلام من رو بهشون برسون ...
-مرسي ... تهران زندگي ميكني ؟
باز هم واجب نميديدم تا جوابش رو بدم ...
-اب و هواي شمال بهتره ...
-اهان ...
براي اينكه فكر نكنه خودم رو باختم ... پرسيدم ...
-راستي كار و كاسبي چطوره ؟ امسال درصد توريست كم شده بود ... هتل رو پا هست ؟
-اره خوبه ... بد نيست ...
-موفق باشي ...
زير چشمي بهش نگاه كردم و تو دلم بهش گفتم دلم برات تنگ شده بود ...

@romangram_com