#نیاز_پارت_341

پيمان رو به كيان كرد و گفت ...
-كيان تو تو المان كسي رو ميشناسي ؟ نياز در خواست ويزا داده براي المان ... داره جور ميكنه اگه تونست هم بمونه اونجا ...
كيان تو چشمهام نگاه كرد ... خدايا ... بهم نيرو بده ... نميخوام باز برگردم به همون نياز قبل ... من. بايد بهش بفهمونم كه تغيير كردم ...
-اشنا كه خود من هم ميشم اشنا چون شينگن هست موردي نداره اسم من رو بده ... حالا مصاحبه بعديت كي هست ...
قلبم به تپش افتاده بود اما باز جدي نگاهش كردم و گفتم ...
-نميدونم ... گفت بايد از بيست روز ديگه منتظر جواب باشم، من چون از طرف. يك شركت ميرم براي همين شانسم بيشتر از حالت عادي هست ...
پوزخندي زد و گفت
-چه شركتي ؟
-از طرف هتلي كه توش كار ميكنم به كارمندهاي ممتازش يك سري تسهـيلات رو داده كه اين هم شاملشون ميشه ...
-جالب ... راحت ممكنه بري اما اونجا سختت ميشه ...
-فكر نميكنم سختم باشه ... هر چند كه سختي تو همه جاي دنيا مثل همه كم يا زياد بايد بسازم ... المان ترجيحا برام راحت تر از كشور هاي ديگه هست چون زبانش رو بلدم ...
اينبار پيمان به حرف اومد ...
-در كل نياز اروپا براي دختر تنها پر از خطره ... مخصوصا براي تو كه هيچ پشتيباني نداري ...
-پيمان همچين ميگي انگار اينجا پشتيبان داشتم ... من موقعيت زندگيم ايجاب ميكنه كه برم اونور ... اينجا ديگه. نميخوام باشم ... همونجا براي خودم زندگي ميكنم ...
سولماز دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت
-نياز بهترين كار رو ميكني ... اينجا اگه باشي توقعات از يك زن تنها زياده ... امنيت اونور براي يك زن تنها بيشتر هست تا اين ور ... عمه من بيست ساله كه مجرده اونجا ... هيچكي كار به كارش نداره ... حالا اينجا از بغاله سر كوچه گرفته تا همسايه و فاميل به يه چشم. ديگه بهت نگاه ميكنن ... البته ببخشيد كه اينقدر ركً ميگم
خنديدم و گفتم
-دقيقا درست ميگي عزيزم ... نگاه مردم سنگينه ... مخصوصا اينكه ببينن دختره جوونه ... حالا فكر نميكنن شايد اصلا طرف از مردها خوشش نمياد ...
پيمان خنديد و گفت ...
-نياز مشكوك ميزني ... نكنه تو هم ...
خنده بلندي سر دادم و گفتم ...
-بعيد نيست ...
كيان پوزخندي زد و زير چشمي نگاهي بهم كرد و گفت
-به هر حال كمكي خواستي رو من حساب كن

@romangram_com