#نیاز_پارت_340
من كنار سولماز نشستم و كيان كنار پيمان ...
سولماز و پيمان به طور ضربدر نشسته بودند ...
پيمان براي هممون كمي غذا رو سرو كرد و خودش هم نشست ...
كمي از غذا خورديم كه سولماز سكوت رو شكست ...
-ميگم بد نشده ها ...
غذا رو قورت دادم و گفتم ...
-بد نشده ؟ عالي شده ... سولماز راحت شدي ... از اين به بعد امور اشپزي با مرد خونست ...
پيمان خنديد و گفت
-حالا تو چرا ذوق ميزني ... سولماز هر موقع كه بخواد من براش غذا درست ميكنم ...
-خب معلومه كه ذوق ميكنم چي از اين بهتر كه دوست خوبم استراحت كنه ...
سولماز خنديد و گفت ...
-به پاي دست پخت من كه نميرسه ...
-معلومه به پاي دست پخت ما خانومها نميرسه ...
پيمان رو به من گفت
-سولماز كه دست پختش حرف نداره اما تو يكي رو نياز قول شرف ميدم تا به امروز دست به اشپزي نزدي ...
جدي تو صورتش نگاه كردم و كفتم ...
-پاي شرفت رو وسط نيار اقا ... بنده بالغ بر ده ساله كه خودم كارهاي خودم رو انجام ميدم ...
-خب اره خودت انجام ميدي اينجا تا دلت بخواد رستوران و غذاي حاضري هست اين اعتماد به نفست رو بايد سال ديگه ببينيم ... وقتي رفتي ...
كيان سرش رو كمي بالا اورد و گفت
-دستت درد نكنه ... گل كاشتي ... خوشمزه بود ...
سولماز باز با لبخند گفت
-مگه اينكه شما دو تا براي هم نوشابه باز كنين ... راستي سولماز رفتي سفارت ؟ همه چي خوب بود ؟
كيان كمي تيز تر شده بود رو بحثمون ... اين رو حركات روي چاقو و چنگالش بهم ميگفت ...
-اره رفتم ... يه سري سوالهاي معمولي پرسيد ... بعد دليل رفتنم و شرايط زندگيم تو ايران و اينها رو پرسيد ... اخه من برگه پذيرفته شدن كار اموز هم برده بودم با خودم براي همين يك كمي راحت تر شده بود كارم ... تنها چيزي كه روش اصرار داشتند زبان الماني بود كه اون هم وقتي باهام حرف زد فهميد بلدم ازش رد شد ... در كل خيلي سخت گيرن ... فقط بهم گفت اشنا داري كه گفتم نه كسي رو ندارم اونجا ... اين يخورده بل داد دستش ...
@romangram_com