#نیاز_پارت_339
-فهميدم ... حالا چي درست كردي ؟
پيمان ابرويي بالا انداخت و رو به كيان گفت ...
-منو سر اشپز ... لازانيا با سس بشامل ...
خنده ريزي اومد تو دهنم و شروع كردم به خنديدن ...
-رو اب بخندي نياز ... از دقيقه اي كه اومدي داري سر به سرم ميزاري ... حالا لازانيام رو بخور ببين دست پخت به چي ميگن ...
كيان همون طور تو دو قدميه من ايستاده بود بوي عطري حسابي شيدام كرده بود از اونجايي كه كاملا ناديده گرفته بودمش نميدونستم عكس العملش زماني كه نگاهم ميكنه چيه ...
با خنده رو به سولماز گفتم ...
-سولماز برو يه ناخونك بزن اگه ديدي چنگي به دل نميزنه يه فكري به حال خودمون بكنيم ... ميدوني كه معده ما خانومها خيلي حساسه ...
پيمان رو به جمع گفت
-بريد سر ميز بشينيد تا غذا رو براتون بيارم ... سولي تو هم بيا كمكم ...
قالب تهي كردم اما خودم رو نباختم ... قوي بودنم تو اون لحظه زخم اين يك سالم رو كمي مرحم بود ...
باز بي توجه به كيان به سمت ميز رفتم و رو يكي از صندلي ها نشستم ...
كيان روي مبل كماكان نشسته بود و با گوشي موبايلش ور ميرفت ...
براي كم شدنه استرسم دوباره گفتم
-سولماز بيا اينجا كنارم ... بزار خودش كارهاشو بكنه ...
سولماز كمي بلند خنديد و گفت ...
-نميزاره كه ... هيج كارش رو خودش نكرد ... از الان گفته باشم ...
پيمان چهار تا بشقاب دستش گرفت و به سمت من اومد و گفت ...
-چي كارش داري ... بزار كمك كنه ... تو هم جاي اين حرفها بشقاب هارو بچين ...
با پيمان هيچ وقت به اين صميميت نبودم اما براي شاد شدن سولماز بايد از يك جايي شروع ميكردم ... رو درستي و غلطيه كارم مطمين نبودم اما بايد دست به كار ميشدم ...
بشقاب ها رو چيدم و دوباره نشستم ...
شوميز صورتي رنگم. با شلوار جين ابي روشن راحتي خاصي تو حركاتم ميداد ...
بعد از چند دقيقه همه سر ميز نشستيم و پيمان با پيركس بزرگي اومد سر ميز ...
كيان هم اخرين نفري بود كه كتش رو در اورد و استين هاش رو زد بالا و اومد كنارمون نشست ...
@romangram_com