#نیاز_پارت_338
-نميخواد باز كني من خودم اومدم ...
در رو باز كردم و با شيطنت لبخندي زدم و گفتم
-مچت رو گرفتم اقا پيما ...
سر جام خشكم زد ...
تو چهار چوب در پيمان نبود ... اون قد رعنا براي پيمان نبود ... كيان ... كيان بود كه باز قلبم رو مثل قبل لرزوند
... پاهام سست شده بودند ... لبخندم جاي خودش رو عوض نكرد ... همون طور رو لبم موند ...
ديگه ازش خجالت نميكشيدم ... ديگه شرمنده و فراري نبودم ... اما دروغه بگم ديگه دوستش نداشتم ... اون تنها عشق موندگار تو قلب من بود ... اما من اون عشق رو پارسال دفنش كردم ... كيان هم براي من جايگاه پيمان و امثال اون رو پيدا كرده بود ...
همونطور لبخند زدم و گفتم ...
-پيمان من فكر كردم زنگ زدي رستوران برات غذا اوردن ...
پيمان هم از برخورد من جا خورده بود ... همون طور كه كيان تو اون كت و شلوار اسپرت سورمه اي رنگش وا رفته بود ... تو چشمهام نگاه ميكرد و منتظر يك اتفاق بود ... اتفاقي كه خود من هم به زور از بروزش جلوگيري ميكردم ...
-دستش رو دراز كرد سمتم و با خنده اي كه هميشه به لب داشت تو صورتم نگاه كردو گفت
-سلام ...
سلام ؟ چه سلامي ؟ روت ميشه بگي سلام ؟ يعني ارزش من اينقدر پايينه كه دوباره بپذيرمت ...
دستم رو بردم جلوش و با لبخند باهاش دست دادم و گفتم ...
-سلام اقا كيان ...
از لمس دستهاش بدنم داغ شد اما ميتونستم كنترلش كنم ...
از قيافه شوك زده پيمان معلوم بود كه سولماز سير تا پياز رو براش تعريف كرده ... اما هيچي به روي خودش نياورد ... وارد خونه شدند و بعد به من گفت
-تو مگه گذاشتي كه غذا رو بيارم ... انقدر حرف زدي ...
بي تفاوت به وجود كيان روي مبل نشستم و گفتم ...
-سولماز من حرفي زدم؟ فقط گفتم تقلب نكنيد ... وقتي ميگي غذا مهمون من يعني اينكه همش رو خودت درست كني ...
كيان به تعارف پيمان داشت مينشست كه سولماز اومد تو پذيرايي و با استرس به كيان سلام كرد ...
-سلام كيان جان خوش اومدي ...
-مرسي سولماز ... بهتري ؟
-اره بد نيستم ... به موقع رسيدي ... غذاش داشت از دهن ميافتاد ... امشب پيمان اشپزي كرده ...
@romangram_com