#نیاز_پارت_337

-نيازي به توضيح نيست از چيدمان ميز شامت معلومه حالا غذاتو بيار ببينيم چي پختي ...
-فعلا براي غذا زوده ... اول يه نوشيدني سرو ميكنم بعد غذا رو ميارم
-اوهوك چه با كلاس ... باشه ... سولماز به شوهرت بگو من يك ليوان چايي داغه داغ ميخورم ...
سولماز باز خنديد و گفت
-من چرا بگم خودش شنيد ديگه ...
-خب من خواستم تو بگي كه يه خرده اختصاصي ترش بكنه ...
همه خنديديم و پيمان طبق خواسته من برام چاي اورد و خودش و سولماز هم مثل من چاي خوردند ...
نيم ساعتي ميشد نشسته بوديم و تلويزيون نگاه ميكرديم ... پيمان و سولماز به هواي اماده كردن ميز شام رفتند تو اشپزخونه ...
من هم وقتي ديدم تنها هستم داد زدم وگفتم ...
-ميزبان هاي محترم من اگه ميخواستم تنها باشم خب خونه خودم بودم ديگه ...
همزمان زنگ در خورد و من تا خواستم بلند بشم پيمان از اشپزخونه اومد بيرون و رفت سمت ايفون ...
-چقدر نياز تو غر غر ميكني ... يه دقيقه صبر كن الان غذا حاضر ميشه ديگه ...
-من كه ميدونم كي اون پايينه اما خب چي كار كنيم ديگه مهمون خر صابخونست ... هر چي به خوردمون بدين بايد بگيم دست شما درد نكنه ... در ضمن قرار نبود تقلب كني ... سولماز بهت كمك كنه ...
همزمان ايفون رو برداشت و بدون اينكه ببينمش گفت ...
-زرنگ اگه ميدوني كي پشت دره پس چرا نميگي ...
-اينقدر كه متينم ... ما به همون املتت هم راضي بوديم ...
پيمان خنديد و رفت پايين ... من هم براي اينكه كمي سولماز شاد بشه به سولماز گفتم ...
-سولماز بيام كمك ... ؟ اين پيمان كه همه رو از بيرون سفارش داده حالا چرا اينقدر تو توي اشپزخونه ميموني ...
سولماز بلند خنديد و گفت ...
-نه بابا غذا امادست من فقط تو تزيينش كمكش ميكنم ...
-اهان ...
همزمان زنگ در خورد و من از جام بلند شدم و رفتم سمت در كه بازش كنم ...
-سولماز من باز ميكنم ... ميخوام پيمان شرمندم بشه ...
دست من به دستگيره در بود كه سولماز گفت

@romangram_com