#نیاز_پارت_336

براي اولين بار ميخواستم شرح حال بدم ... سخت بود اما شدني چون من اون نياز گذشته نبودم ...،
-شنيدنيهاش كه زياده اما بزار ازاولش بگم ... از روزي كه كيان به عنوان رييس اومد تو هتل و من هم از خدا بي خبر سر از ناسازگاري در اوردم ... خيلي اتفاقي و نا خواسته باهاش دعوا كردم و اون هم خيلي راحت اخراجم كرد ... اون هم جلوي جمع ... بهم گفت فردا بيا براي تسويه حساب ... منم رفتم اما اخراج شدنه من يه اخراج ساده نبود ... اون بهم گفت بايد تو هتل كار كني تا خودت به غلط كردن بيفتي ... گفتم نميخوام اما گفت اينقدر راه هست تا بخواد من رو كلا بي كار كنه ... راهي برام نموند بايد همون تو به كارم ادامه ميدادم ... هم محتاج پولش بودم هم اگر اخراجم ميكرد با رزومه اخراجي جايي بهم كار نميدادند ... خلاصه كار كردنه من همانا و سر به سر گذاشتن كيان همانا ... مدام تو سر و كله هم ميزديم تا اينكه اين مخالفت ها جوري شد كه دلم براش بلرزه ... وا دادم سولماز ... عاشقش شدم ... حتي براش تب كردم ... سولماز باورت ميشه من براش تب كردم ... براي داشتنش ساعتها اشك ميريختم و خودم خبر نداشتم چي به روز خودم ميارم ... باهام مهربون بود ... گ*ن*ا*هي نداشتم ... كسي رو نداشتم تا راهنماييم كنه ... اولين باري بود كه يك مرد خودش رو بهم نزديك ميكرد و من احساسم رو با جنس مخالف محك ميزدم ... خودم رو خيلي محكم ميديدم ...
اشكهام ميومد و سولماز با نگراني صحبتهام رو دنبال ميكرد ...
-سولماز ... سولماز ... به خدا اؤن شب كيان ازم خواستگاري كرد ... به خدا بهم ابراز علاقه كرد ... سولماز به روح بابام قسم ميخورم اون بهم گفت فردا بريم محضر ... سولماز به روح مامان قسم كه من به ه*و*س نرفتم جلو ... من دوستش داشتم ... عاشقش بودم ... اما لا مذهب زبونم حرف دلم رو نميگفت ... سولماز من كاري كه نبايد رو با كيان انجام دادم ... سولماز من با لحظه به لحظش زندگي كردم به اوج رفتم و نفس كشيدم ... اما سولماز اين حس خوب به يك روز نكشيد ... فردا صبحش وقتي كار از كار گذشت خيلي اتفاقي بدون اينكه خودش بفهمه اس ام اسه اريا رو خوندم كه به كيان گفت بالاخره موفق شدي ... سولماز دنيا رو سرم خراب شد ... تو بودي چي كار ميكردي ؟ به روي خودم نياوردم ... اما از درون شكستم ... بي دليل اما پر از دليل تركش كردم خواستم از دلم بيرونش كنم اما نتونستم ... از كارم به هر بد بختي اي بود جدا شدم تا كمتر ببينمش ... به روش نياوردم چون اول از همه خودم خورد ميشدم ... اون با من بد كرد ... تو اگه جاي من بودي چي كار ميكردي ... خونه و زندگي رو يه هفته اي عوض كردم ... ميدوني چقدر سختي كشيدم ... تنها و بي كس هيشكي باورم نداشت ...
تا اينكه تو رو بعد از مدتها ديدم باره قبل رو ميگم، كيان رو بعد از مدت ها تو خونه تو ديدم ... اون اتفاق تا ديدن دوباره كيان بينشون شش ماه فاصله بود ... اولش خواستم ازش انتقام بگيرم اما باز گفتم ولش كن ... من ادم اين كار نيستم ... راهش رو هم بلد نبودم ... راهي كه بهش ضربه بزنم اما خودم اسيبي نبينم ... تا خونه تو باز خواستم بي تفاوت ازش بگذرم اما سولماز تو باورم كن كه اون بهم گير داد ... دوباره اذيتم كرد ... ابروم رو پيش ارزو و اريا و خيلي هاي ديگه كه نميدونم كي هستن برد ... اون عرفان هم يكيشون بود ابروم حتي جلوي اون هم رفت ... سولماز من هم مثل تو. داغون شدم اما به نوع خودم، كاش همش همون بود ... تيكه هاي ارزو. و فرم صحبت كردن اريا با من كه كم از دختر هاي اونجوري نداشت بماند حرفهاي كيان دم در هتل و نشون دادن من به عنوان يك زن هر جايي من رو خورد كرد ... سولماز ... تازه بعد از اين همه مدت تونستم يك كمي به خودم بيام ...
چشمهاش از حدقه داشت ميزد بيرون ... مطمئن بودم كه باورش نشده ... اما اصل حقيقت همين بود و بس ...
دستهام رو گرفت و با دست راستش اشكهام رو پاك كرد و گفت ...
-پس چرا تو اين مدت چيزي به من نگفتي ؟ پس چرا من رو قابل ندونستي ... نياز تو چي كشيدي ... اون اريا و ارزو و كيان پست با تو چي كار كرد ن ... چقدر يه ادم ميتونه اشغال باشه، نياز باور كن همش تقصير اون ارزو هست ... تو نميدوني چه مارمولكيه ... منه احمق رو بگو ... ميديدم كه مدام تو جمعهاي اون موقع از تو بد ميگه اما علتش رو نميدونستم ... من فكر ميكردم رابطت باهاش صميميه ... اخه همش ميومد ميگفت نياز با مردهاي پولدار ميره و همه رو تلكه ميكنه ... جالبه كه چند وقت پيش با اريا ريخته بود رو هم اما اريا هم كه ساده نبود خودش هفت خط روزگار بودمچش رو گرفت ... اون هم كجا ... تو جشن تولد كيان دو سه ماه پيش ... بايد بودي و ميديدي ... بد جور حالشو گرفت ... ارزو هم كم نگذاشت براش پت و پوته اريا رو ريخت رو اب منو كيان و پيمان هم هاج و واج گوش ميكرديم و ميديدم ... من او نجا فهميدم كه اينها چه ادمها ي كثيفين ... ولي كيان رو نميدونستم ... اصلا ادم فكرشو هم نميتونه بكنه ...
ديگه هيچي نميشنيدم ... دوباره رفتم به اون دوران پر از وحشت و استرس ... ترجيح دادم بيشتر از اين در موردش حرفي نزنم ... اما سولماز از گفته هاي من معلوم بود كه خيلي ناراحت شده بود ... طوري كه درد خودش يادش رفته بود ...
اون شب با سبك سنگين كردن كار كيان و بايد و نبايد هاي من و سرزنش هاي سولماز به پايان رسيد ...
طبق قولي كه به سولماز دادم قرار شد اخر هفته پنجشنبه شب برم پيششون ...
روز مصاحبه فرا رسيد ...
لباس خيلي شيكي پوشيدم ورفتم سفارت المان ... براي اولين بار بود پا به همچين جايي ميگذاشتم ... همه چيز برام جالب بود ... سوالهايي قبيل اينكه در امدت از كجاست و شغلت چيه و علت رفتنت چيه و اونجا كسي رو ميشناسي يا نه من هم همه رو توضيح دادم و در اخر هم بهم گفتند كه از بيست روز ديگه منتظر جواب باش ...
روزي كه ميخواستم برم پيش سولماز براي ظهرش با هماهنگيه سولماز وقت ارايشگاه گرفتم و باهاش قرار گذاشتم كه راس ساعت دو بياد ارايشگاه ...
اولش كمي ناز كرد اما اخرش مجبور شد راضي بشه ...
دوتايي موهامون رو كمي مرتب كرديم و سولماز موهاش رو قهوه اي شكلاتي كرد و توش بالياژ هاي عسلي انداخت من هم براي اولين بار هايلايت كردم ... بالاخره ساعت هشت شب دو تايي از ارايشگاه زديم بيرون ...
شب طبق گفته سولماز شام رو مهمون پيمان بوديم ... قرار بود شام رو خودش درست بكنه ...
هنوز كمك چنداني تو شاد شدن روحيه سولماز نبودم اما تونسته بودم حد اقل تو ظاهرش كمي تغيير ايجاد كنم ...
وارد خونه كه شديم بوي غذاي پيمان همه جا رو برداشته بود ... همون بو دليلي ميشد براي تشديد گرسنگي ...
در رو كه باز كرديم ميز چيده شده پيمان لبخند رو به لب هر دو مون اورد ... اوج سليقه اي كه به كار برده بود اين بود كه پارچ رو پر يخ بزاره روي ميز وگرنه يك ميز كاملا مجردي و به نوعي مبتدي چيده شده بود ...
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
پيمان با روي باز از هردو مون استقبال كرد و سولماز رو با مهرباني ب*و*سيد ...
-پيمان مطمينم اين بار اوليه كه ميزبان يك مهمون هستي ...
-از كجا فهميدي ؟ سولماز چيزي گفته

@romangram_com