#نیاز_پارت_335
-نداري كه نداري من به خاطر تو اومدم اينجا كه با هم بريم بيرون ...
-بزار براي بعد ...
-بعدي نيست منم كه هر روز بي كار نيستم بيام پيشت ...
-فردا ... فردا بهتره امروز كلا بي حالم ...
-فردا كه اصلا نميتونم بايد برم سفارت ...
-سفارت براي چي
-مصاحبه ... كارهامو كردم تا برم اون ور
هر دو شون متعجب من رو نگاه ميكردند ... پيمان اينبار پرسيد
-حالا چرا اون ور اب
- فرار مغز ها به گوشت خورده تا حالا ؟ دارم فرار ميكنم ...
پيمان باز پرسيد ...
-كجا داري ميري حالا ... اشنا داري
-المان ... برنامه ريزي شده ميرم ... همه چي به مصاحبه فردا وصله ... برام دعا كنين ...
كمي سكوت ميكنه و بعدش سولماز ميگه ...
-موفق باشي ... بهترين كارو ميكني ...
-اره ... حالا وقت اين حرفها نيست پاشو برو حموم به خودت برس تا امشب بريم بيرون شام بخوريم مهمون من ...
بالاخره با كلي اصرار سولماز رو فرستادم حموم ... معلوم بود دست از همه چي كشيده بود ... اندامش ديگه اون جذابيت قبل رو نداشت ...
با اين حال به خودم جسارت دادم و وارد اتاقش شدم و موهاش رو خشك كردم و صورتش رو به سبك خودم كمي ارايش كردم و يكي از لباس هاشو در اوردم و دادم بپوشه ...
تو اون مدت زماني كه سولماز داشت اماده ميشد من با پيمان صحبت كردم و ازش خواستم تا امشب بزاره من و سولماز تنها بيرون بريم ...
پيمان هم مخالفتي نشون نداد و ما با هم خونه رو ترك كرديم ...
براي متحول شدن سولماز تصميم گرفتم ببرمش بام تهران ...
با تاكسي تلفني خودمون رو به بام تهران رسونديم ... سولماز كم حرف ميزد اما خيلي خوب گوش ميكرد ... خيلي اروم شده بود ... خبري از اون همه شيطنت نبود ... دو تايي توي كافي شاپ نشستيم و هر دو شير كاكائو سفارش داديم ... از همه چي حرف زديم ... هوا ... خونواده پيمان ... خونواده سولماز ... خواهرش ... مختصر جواب ميداد ... تا اينكه اون هم در باره زندگيه من مشتاق شد ...
-تو كجا بودي نياز ؟ يهو غيبت زد ... از همه سراغت رو گرفتم ... حتي از اريا ... هيچكي خبري ازت نداشت ... تلفنت هم كه بر نميداشتي ... ارزو يه چيزهايي ميگفت ... ماجرا چيه ... البته اگه دوست داري بگو ... عرفان به پيمان گفته بود اون شب مهموني تو و اريا با كيان داشتيد دعوا ميكردين ... دعواتون سر چي بود ؟
هل خوردم ... نميدونستم چي كار كنم ... بايد حقيقت رو ميگفتم يا باز با چند تا دروغ مصلحتي موضوع رو حل ميكردم ... خب اينبار ديگه نميتونستم دروغ بگم چون همه چيز رو ميدونست ... مخصوصا اينكه از زبون عرفان و ارزو شنيده بود ...
@romangram_com