#نیاز_پارت_334
اشكهاش بي مهابا ميريخت و من با ديدن او اشكها غمم صد برابر ميشد ... ب*غ*لش كردم و گفتم ...
-سولمازم ... عزيزم ... اون الان جاش خوبه ... شايد جاش خيلي بهتر از ما زميني ها باشه ... سولماز ... تو الان تنها نيستي ... پيمان هم به انرژي تو نياز داره ... مامانت بابات خواهرت ... همگي دوستت دارن ... تو دوباره ميتوني يه كوچولوي ناز داشته باشي ... تو بايد وقتي ناراحت باشي كه مثل من مامان باباتو از دست داده باشي ... ادمهايي كه هيچ وقت نميتوني دوباره به دستشون بياري ... تو كوچولوت رو نديدي و ازدستش دادي اما من مامان و بابام رو ديدم نوازشش هاشون رو چشيدم ... تنهام گذاشتند ... من هم بايد مثل تو ميشستم زانوي غم ب*غ*ل ميكردم ؟ سولماز قسمت اين بوده كه نباشه ... به اين فكر كن كه اگه الان بود و نا سالم بود چي ميشد ... هم خودش زجر ميكشيد ... هم تو، هم پيمان ... اين چه وضعيه سولماز ؟ پيمان چه گ*ن*ا*هي كرده ؟ اين كارها يعني چي ؟ اون هم مثل تو ناراحته ... به جاي اينكه به هم دلداري بديد تو شونه خالي كردي ؟ اصلا ازت توقع نداشتم ... زندگي هنوز بر قراره ... با رفتن يه فرشته كوچولو تو اجازه نداري زندگي خيليهاي ديگه رو هم خراب كني ... سولماز ماها براي خودمؤن فقط زندگي نميكنيم ...
خنثي نگاهم ميكرد ... هيچ واكنشي تو نگاهش نبود ... منتظر جواب و يا عكس العملش شدم ...
-نياز ... تو عزيز هاتو از دست دادي ... پس ميفهمي من چي ميكشم ... نياز من كوچولوم رو ميخوام ... ميخوام براي يكبار هم كه شده ب*غ*لش كنم ... نياز من هنوز شير دارم اما يك بار هم بهش شير ندادم ...
بايد بهش حق ميدادم ... شوك عظيمي بود ... اهسته تو ب*غ*لم نگهش داشتم و گذاشتم هر چقدر كه ميخواد گريه كنه ... بعد از چند دقيقه كه اروم تر به نظر ميرسيد بازوش رو گرفتم و از تو ب*غ*لم كشيدمش بيرون و روبروي صورتم نگهش داشتم ...
-خب ... اروم شدي ... ميخوام يه چيزي بهت بگم دوست دارم گوش كني بعد در موردش فكر كني ببيني كدوم راهش بهتره ... باشه ؟
مشتاق شده بود بدونه چي ميخوام بهش بگم ... چشمهاي كشيده و زيباش رو كه از شدت گريه رنگ خون شده بود رو به چشمهام دوخت و گفت
-بگو ...
از اين همه نرمي در گفتارش ارامش گرفتم ...
-سولماز ... روز اولي كه تلفني باهات حرف زدم گفتم چه انرژي داره اين دختر حتي از پشت تلفن هم ادم رو شاد ميكنه ... حتي وقتي روز اولي كه ديدمت باز به خودم گفتم چقدر مرتب و با وقار ه باهات كه صحبت كردم و دو سه تا از كارهاي عقب موندمو كه با حوصله. راه انداختي گفتم اين همون دوست خوبي ميتونه باشه كه من ازش ميتونم خيلي چيزها ياد بگيرم ... اما سولماز تو با خودت چي كار كردي ... من ميفهمم درد بزرگيه اما خوشگلم ملت بچه هاي بزرگشون رو با قد رعنا و هيكلهاي ورزيده با دستهاي خودشون خاك ميكنن اما بعد يه ماه سه ماه فوقش يك سال باز رو پا ميشن ... ميدوني چرا ؟ چون زندگي هنوز بر قراره ... عزيز بود قبول اما يعني فقط اون از ديد تو حق زندگي داشت ؟ تو با اين كارهات چي رو ميخواي به خودت يا اطرافيانت بفهموني ؟ كه تو تحمل درد رو نداري يا اينكه اينقدر خودخواهي كه حتي حاضر نيستي براي حقوق مردم يه خرده به خودت سختي بدي ... اخه. پيمان چه گ*ن*ا*هي كرده؟ اون بيچاره هم دردش مثله توه ... باز تو چهار تا دست و پا زدن هاش رو حس كردي كه اون بنده خدا فقط با روياش نه ماه رو گذروند ... مامانت چه گ*ن*ا*هي كرده كه دخترش رو عزيزش رو اينطور ببينه ... تو براي عزيز نديدت اينقدر غصه ميخوري اما به فكر اون زن بيچاره نيستي كه روز به روز از خرد شدنه دخترش خرد ميشه ... نياز به خودت بيا ... تو باز هم ميتوني بچه دار بشي ... باز هم ميتوني شاد باشي ... من وقتي بابام رو از دست دادم مامانم بد جوري بهم ريخته بود اما براي من رو پاش ايستاد و زندگي رو از سر گرفت ... شير زني بود ... درسته كه دو سال بيشتر نموند پيشم اما همون دوسال براي من كلي قوت قلب بود ... اون بهم ياد داد زندگي بر قراره ... مامانم شب اخر من رو سفت تو ب*غ*لش. گرفته بود ... با هم خوابيديم ... مثل هميشه سرم رو دست كشيد انگار خودش هم ميدونست كه اين نوازش هاي اخره ... اما باز خودش رو نباخت تا لحظه اخر بهم قوت قلب ميداد ... سولماز به نظر من خدا خيلي تو رو دوست داره كه اينقدر اطرافيانت دوستت دارن ... پيمان اينقدر دوستت داره كه. با تمام غمي كه داره ميگه نگرانشم ... اون وقت تو با خود خواهي ميخواي رفيق نيمه راه بشي ... ميخواي تركش كني ... اين بود وفاداريت ... پس پيمان خيلي دل داره كه امانتش تو شكمت بوده و باز با تمام اين اتفاق ها ديوونه وار عاشقته ... حالا هم عزيز دلم عظمت غم تو وصف نشدنيه و تا نكشيده باشيش نميتوني دركش كني. ولي تا كي ؟ يه وقتي ميخواي به خودت بياي كه پيمان خستست ... مامان داغونه بابا خرد شدست ... اون موقع ارزشش رو داره. ؟ بلند شو به خودت يك نكاه بكن ... ببين دنيا به اخر رسيده ؟ نه ... خودت داري خودت رو از بين ميبري ... حالا هم دو راه داري يا اينكه با همه خدافظي كني و بشيني تو همين اتاق مثل ديوونه ها دست رو شكمه خاليت بكشي وزندگي كني يا اينكه بلند شي و از همين الان يه يا علي بگي و براي زندگي دوبارت تلاش كني ...
فقط نگاهم ميكرد ... اهسته اشك ميريخت ... دستهاش رو گرفتم و كمي ارومش كردم ... همزمان پيمان با دو ليوان چاي وارد اتاق شد ...
-دوستهاي قديمي با هم خلوت كردن ... خيلي خوش اومدي نياز جان ...
سولماز همونطور نگاه ميكرد و من براي اينكه جو اتاق عوض بشه گفتم
-پيمان جان مرسي زحمت افتادي هر چند وظيفه سولماز بود برام چاي بياره اما خب از دست تو هم قبوله ... حالا اين چايي رو باسولماز ميخوريم دعا به جونت ميكنيم ...
چايي رو روي لبه تخت گذاشت و خودش هم روي صندلي كنار در نشست ...
سولماز ساكت بود و اين سكوتش باعث ميشد تا من بيشتر سعي كنم حرف بزنم تا فضاي سرد اتاق بشكنه ...
-خب بگين ببينم با اب و هواي گرم چ ميكنيد ...
سولماز بي تفاوت گفت ...
-من كه اصلا بيرون نميرم كه بدونم از پيمان بپرس ...
به پيمان نگاه كردم و با خنده گفتم
-اينكه تو از خونه بيرون نميري شكي درش نيست از حال و روزت معلومه كه چه به روز خودت اوردي چه با افتخارم ميگه من كه از خونه بيرون نميام ... با اجازت بعد از چايي ميري حموم تا بعدش بتونيم بريم بيرون ...
-من جايي نميام ...
-مياي خوبش هم مياي ...
-نياز لج نكن من اعصاب ندارم ...
@romangram_com