#نیاز_پارت_333
بلند شدم و تنها يك شال بلند سورمه اي مشكي روي سرم انداختم و با همون شوميز سورمه اي رنگي كه تنم بود با شلوار جين به سمت در خروجي رفتم ... خواستم از در برم بيرون اما يك لحظه به فكرم رسيد كه الان مدت زيادي از اون اتفاق ميگذره و ديدن من با اين شكل و شمايل و اون وضع روحي سولماز اصلا صحيح نيست در نتيجه ارايش ملايمي كردم و عطر ملايمي هم به خودم زدم ... كفشهاي بالرين مشكي رنگم رو پام كردم و راه افتادم ...
حدود يك ساعتي تو راه بودم ... از قنادي نزديك خونه يك كيك برونيز داغ گرفتم ... اخه يادم بود كه سولماز عاشق اين كيك هست ...
از سر كوچه انگار قلبم تو سينم جاي خودش رو تنگ ميديد ...
ياد اون شب افتادم ... كيان ... من ... اريا ... ارزو ... عرفان ... واي ... نميتونستم تداعي كنم ... بايد قوي ميبودم تا بر نگردم به نياز سال پيش ...
زنگ در رو زدم و پيمان در رو برام باز كرد ...
وارد خونه شدم ... همه چيز تميز بود و وجود خانوم سن داري توي خونه باعث ميشد كه متوجه اين بشم كه حال سولماز اونقدر ناخوشه كه حتي به امور خونه هم نميتونه رسيدگي كنه ...
با پيمان احوالپرسي كردم ... انگار سالها گذشته بود ... موهاي شقيقه اش جو گندمي شده بود ...
-سلام نياز جان خوبي ؟خوش اومدي
-سلام ... مرسي عزيزم ... چي شده پيمان ؟ سولماز كجاست ؟
اتاق رو بهم نشون داد ... اهسته بدون هيچ كلامي به سمت اتاق رفتم ...
يك لبتاپ روي پاش گذاشته بود و مدام با انگشت روي كيبورد ميزد ...
كمي جلو تر رفتم ... كاملا بهم ريخته بود ... موهاي مشكي كه در اومده بود و موهاي عسلي رنگي كه به دنباله مو رسيده بود ... ابروهاي پر و صورت كاملا بي روح و لباسي بسيار ساده كه بيشتر شبيه لباس كار بود تا لباس خواب يا خونه ...
از شدت فشار و سيگنالهاي منفي داخل اتاق اخمي ريزي تو صورتم نشست و گفتم ...
-سولماز ... سلام ...
خيلي بي تفاوت نگاهم كرد و اهسته چشمهاش رو دوباره انداخت روي مانيتور لبتاپ
-جوابم رو نگرفتم ...
-سلام
خيلي اهسته سلام كرد ... بايد شاد و قوي ميبودم تا ميتونستم سولماز رو هم از اون حال در بيارم ...
-اين چه وضعيه ؟ بلند شو ... اينجوري از دوستت استقبال ميكني ؟ نا سلامتي يك ساله هم ديگه رو نديديم ...
باز نگاهم كرد و گفت
-مثل هميشه شاد و پر انرژي ... همون نياز هميشگي ... اصلا تغيير نكردي ...
جلو تر رفتم و كنارش روي تخت نشستم و گفتم ...
-چرا با داشتن دوست خوبي مثل تو بايد بي انرژي باشم ... تو هم تغيير نكردي فقط يه خرده تو ژستي انگار ...
-دوست خوب ؟ من هيچي نيستم نياز ... من حتي نتونستم از جگر گوشم خوب مراقبت كنم ... اون سه روز تو شكم من مرده بود من نفهميدم ... نياز من خيلي تنها شدم ... من همه عمرم رو از دست دادم ... نياز من اون رو نه ماه با خودم همه جا بردم ... شبها باهاش حرف ميزدم ... روزها با هر تكوني كه ميداد ميخنديدم، نياز من ديگه الان ندارمش ... نياز من فرشته كوچولوم رو از دست دادم ... نياز من كلي براش ارزو داشتم ... براش لباسهاي خوشگل خريدم ... عرسكهاي ناز خريدم ... نياز اون انگار دوست نداشت من مامانش باشم ...
@romangram_com