#نیاز_پارت_331

بحثمون داشت جالب ميشد ... كمي مشتاق تر از خودم گفتم ...
-شايد جالب باشه براتون من قبلا تو تهران كار ميكردم تجربه كار تو تهران رو تقريبا چهار پنج سالي ميشه كه دارم اون هم تو يكي از بهترين هتل هاي پنج ستاره تو شمال شهر اما به خاطر مشكلات شخصي مجبور شدم به زادگاهم برگردم زماني مشكلاتم حل شد كه پيدا كردن كار مشكل شد ... به هر حال زندگيه ديگه ...
-يعني ميخواي بگي اگر تو تهران يا جاي ديگه اي موقعيت كاري بهتري باشه حاضري انتقال پيدا كني ؟ خوانوادت مشكلي ندارن با اين موضوع ؟ موافقن؟
كمي خوشحال شدم و با اطمينان گفتم
-من تنها زندگي ميكنم ... چون شرايط زندگي تو تهران سخت بود و گرفتن يك خونه ابرومند تو تهران مشكل بود مجبور شدم به بابلسر برم ...
-ميفهمم چي ميگي ... سخته مخصوصا براي دختر تنهايي مثل تو ... من نميتونم بهت قول بدم اما سعيم رو ميكنم كه تو تهران دوباره مشغول به كارت كنم چون شعبه تهران به مجرب ها بيشتر نياز داره ...
خوشحالي به وضوح تو صورتم مشخص بود ... لبخندي زدم و گفتم
-ممنونم ... همونقدر كه ساده از كنار كارمند هاتون نميگذريد خودش لطف بزرگيه ... راستي جدي ميگيد كه نظريه من تو جلسه مورد توجه قرار گرفته ؟
-بله ... خانوم ... چهره شما به خوبي يادمه ... خانوم بهرامي ... اين پيشنهاد به طور خلاصه اي هميشه افكار من رو به خودش مشغول ميكرد اما نميدونستم چجوري بيانش كنم تا اينكه از زبون شما تو جلسه پريروز شنيدم ... بي شك اولين نفري بودم كه با شما موافقت كنم ... بهتون تبريك ميگم ...
از خوشحالي تو پوست خودم نميگنجيدم اين روزها تنها خبري بود كه ميتونست كمي متحولم بكنه ...
لبخندي زدم و گفتم
-پس باعث خوشحاليه ...
-صد البته دخترم ...
با اومدن همكارهام بحث ما به اتمام رسيد و من حتي فرصت نكردم اسم اون آقا رو از خودش بپرسم ...
ده روز خيلي سريع گذشت و ما دوباره برگشتيم به خونه هامون ...
حدودا يك ماهي ميگذشت و من طبق روال هر روز كار ميكردم تا اينكه توسط مدير هتل با خبر شدم كه به عنوان پاداش همياري با ارتقا درجه هتل من رو براي دوره هاي تكميلي همراه با گروه بيست نفره راهيه تور اروپايي ميكنند ...
از اون روز به بعد زندگيم رنگ ديگه اي به خودش گرفت ... هر چند اين سفر موقت بود اما شروعي تازه براي تحول در روزگارم بود ... روزهام رو دوست داشتم ... شبها با كلي آرزو ميخوابيدم و روزها با كلي انرژي سر كار ميرفتم اما باز دليلي بر تغيير رفتارم با دوستان و اشنايانم نبود من خيلي وقت ميشد كه نياز هميشگي نبودم ... تغيير كرده بودم ... سرديه خاصي تو رفتارم بود و نا خود اگاه و غير ارادي از حركات و رفتارم مشهود بود ...
براي كارهاي اداري بايد به تهران ميرفتم ... جايي براي ماندن نداشتم و به ناچار مجبور بودم با سرپرست رسيدگي به اوامر سفر كاركنان مشكلم رو در جريان بگذارم ... طبق قرار داد كاري من بعد از سه ماه انتقال پيدا كردم به تهران و يك سوييت چهل متري تو گيشا براي زندگي بهم دادند ... ناگفته نمونه كه تماميه اين رسيدگي ها كه كمي از ديگر كاركنان بيشتر بود رو مديون اون اقاي محترمي بودم كه تو اصفهان كمتر از ربع ساعتي هم كلامش شده بودم ... بعد ها فهميدم كه اون اقا يكي از سه شريك سرمايه گذاري شعب جديد هتل هاي زنجيره اي در اكثر نقاط كشور بود ... خلاصه اقاي قاسمي تنها مردي بود كه اون روزها با حضور پنهاني خودش و سفارشات بخصوصش لطفش رو شامل حالم ميكرد ... اسباب و اثاثيه رو تو مدت زمان كمي جمع كردم و خيلي سريع منتقل شدم ...
روزها خيلي سريع به شب ميرسيد و من درگير كار و جمع كردن مدارك براي در خواست ويزا بودم ... از گفته هاي ديگر كاركنان معلوم بود كه اين سفر و ديدن دوره هاي هتل داري چندين ماه طول ميكشه و اگر از خودمون عرضه اي نشون بديم ميتونيم در همون اروپا شرايط ماندگار شدن رو فراهم كنيم ...
هتلي كه داخلش كار ميكردم يك هتل پنج ستاره در شمال غربي تهران بود ... بسيار مجلل و شيك و اينجور كه معلوم بود قابل قياس با هتل هيراد بود ...
اين مسائل برام مهم نبود و تنها هدفم رفتنم به اروپا بود و پيشرفت در كارهام ...
پاييز ماه بود دقيقا يك روز مونده بود به مصاحبه اولم كه برم سفارت ... غروب بود و تنهايي بد جوري رو اعصابم بود ... دل رو زدم به دريا و تلفن رو برداشتم زنگ زدم به سولماز ...
بار اول زنگ زدم كسي گوشي رو بر نداشت اما بار دوم پيمان بود كه جوابگوي تلفن شد ...
-بفرماييد

@romangram_com