#نیاز_پارت_329
تا هفته ها كارم شده بود تو خونه نشستن و به در و ديوار نگاه كردن و اوج هواخوريم ساعت شش صبح لب ساحل ميرفتم و قبل از تاريك شدن هوا به خونه بر ميگشتم ... دي ماه رو به همين منوال گذروندم ... هر چه با خودم كلنجار ميرفتم اما باز جواب نميداد ... از همون كرايه بخور نمير م*س*تاجرم ميخوردم و همونطور زندگي رو اروم و بي تنش ميگذروندم ...
اواخر بهمن ماه بود و من بي اشتياق تر از روز قبل از خواب بيدار ميشدم ... تا اينكه يك روز صبح خانوم خلعتبري باهام تماس گرفت و با زبون بي زبوني ازم خواست تا خونه رو هر چه سريعتر خالي كنم ... راهي نداشتم جز قبول شرايط فقط با فرق اينكه ديگه هيچ اميدي به ادامه زندگي نداشتم ...
با كلي نا اميدي تو هر مشاور املاكي ميرفتم. با قيمت پيش و پول اجاره اي كه داشتم هيچ كدومشون، مورد مناسبي، براي من نداشتند ...
اينطور نميشد بايد دنبال يك در امد درست و حسابي ميبودم تا بتونم اون مورد اخري رو كه يك سوييت چهل متري بود بگيرم ... تصميم گرفتم تا يه مدتي به خودم سختي بدم، اما از اون اپارتمان خلعتبري، بزنم بيرون ...
از هر طريقي دنبال كار ميگشتم ... تا اينكه موقت براي خودم تو يك هتل چهار ستاره اما كوچيك تو بابلسر مشغول كار شدم ... از محيط كارش چندان راضي نبودم و حقوقش هم براي من كفاف نبود نميدونم شايد كار كردن در هتل لوكس اون هم تو پايتخت كمي بد عادتم كرده بود ... خلاصه اين دلايلي نبود كه من اين كار رو پس بزنم ... بايد تحمل ميكردم تا از مشكلات ريز و درشت كمي رهايي پيدا ميكردم ... اوايل اسفند استخدام موقت شدم و تا خرداد ماه همينطور كار ميكردم ... تو اون مدت هم به خونه جديدم اسباب كشي كردم ... بر عكس كار قبليم تو رسيپشن تنها من ميايستادم و مسيوليت كار كمي سنگين تر از قبل بود و باقي خدمه بومي بودند و به خاطر رفتار گرمشون محيط كاري خيلي صميمي و خودموني فراهم كرده بودند ...
هر روز صبح ميرفتم و تا ساعت هشت شب يكسره مشغول كار بودم ... نميدونم هميشه اينقدر شلوغ بود يا تو اون مدت زماني كه من بودم و ماههاي مسافرتي رو پشت سر ميگذاشتيم خيلي رفت و امد زياد بود ...
سر كل اگر بخوام تعداد كارمندها رو بگم با خودم چهل نفري ميشديم ... كه بيست نفر صبح و بيست نفر شب كار ميكرديم ... رييسمون هم يك اقاي حدودا پنجاه ساله، خيلي اروم و مهربون بود كه هر از چند گاهي ميومد و بهمون سر ميزد ... بيشتر كاركنان هم خانوم بودند ... خلاصه كلام اينكه اگه ايرادهاي كوچيك و سليقه ايش رو صرف نظر ميكردم در كل از كارم راضي بودم ...
هوا گرم بود ... مثل هر سال مسافرها كلافه از گرما اما شاد از سفر خوبشون ... يادش بخير پارسال همين موقع ها بود كه با كيان اشنا شدم ...
روزها پشت سر هم ميرفت و من بيشتر از روز قبل سرم گرم كار ميشد ... تمام سعيم ايم بود كه كيان رو به كل از يادم پاك كنم ... البته زياد بهش فكر نميكردم ... در نتيجه تلاش ميكردم تا از تو زندگيم محوش كنم ...
هنوز نتونستم خودم رو بابت حال و هواي اون روز جمع و جور كنم ... شوك بدي بود ... هر شب با خودم نا خواسته كلنجار ميرم ... از ياد كيان فرار ميكنم اما هر زمان كه لباسم رو ميخوام عوض كنم صورتم رو تو اينه ميبينم و يا موهام رو شونه ميكنم ياد اون روز كذايي ميفتم روزي كه من با اون مهمترين اتفاق زندگيم رو سهيم شدم ... نميدونم چرا اما نه خودم رو ميبخشم و نه كيان رو ... اون به من بد كرد و من بد تر از اون به خودم بي توجهي كردم ... هنوزم نميتونم به خودم بقبولونم كه چرا كيان اون حرفها رو بهم زد ... كياني كه لحظه به لحظه بهم ثابت ميكرد كه حتي نامردي هاش هم دو نفره و خاصه و براي من يه جورايي جذاب ... چطور تونست اينطور من رو بي ابرو كنه ... من كه با نامردي و بي وجداني اولش كنار اومده بودم اون رو از زندگيم خط زدم پس چرا بعد از شش ماه عوض معذرت خواهي اومد و اون تهمت هاي نابجا رو به من زد و من رو پيش كس و ناكس بي ابرو نشون داد ... اينقدر خوردم كرد كه هنوز هم كه هنوزه با اينكه تقريبا هشت ماهي از اون شب ميگذره نتونستم خودم رو دريابم ... كم چيزي نبود ... هم زخمي شدم هم توسط خودش رو. زخمم نمك پاشيده شد ...
هيچ چيزي خوشحالم نميكرد فقط صبح ها ميرفتم سر كار و شبها بر ميگشتم منزل ... به زور لبخند ميزدم و به هيچكس اجازه نزديك شدن به خودم رو نميدادم ... با هيچ يك از همكارهام صميمي نميشدم ... تنها دليلم هم دير جوشي بود براشون ... اما در واقع تنها دليلم ترس از شرح گذشته ام بوده ... اينقدر از گذشته ام دور شدم كه حتي براي ديدن دختر سولماز هم كه چهار پنج ماهي ميشد به دنيا اومده بود نرفتم ... نه تلفن بر ميداشتم و نه سراغي ازشون ميگرفتم ... چون برام مثل روز روشن شده بود كه ديدگاهشون از اون شب و حرفهاي كيان نسبت به من چيه ... يك سال تمام شده بود و من زبان المانيم رو تكميل كردم و تصميم گرفتم دوباره تو روزنامه دنبال كار بگردم ...
يكروز خيلي اتفاقي مدير هتل اومد و با اينكه من كارمند غير رسمي هتل محسوب ميشدم بهم اطلاع داد كه برامون شرايط سفر و اقامت ده روزه تو اصفهان رو گرفته و همگي براي سمينار هتلداري بايد بريم اونجا ... خواستم رد درخواست كنم اما با موقعيتي كه جلوي پامون گذاشت سريعا نظرم رو برگردوندم ... شرايط به اين صورت بود كه اگر در اين اردوي ده روزه تونستم ايده هاي جالبي براي رسيپشن و ايجاد تغيير در سرويس دهيش رو بدم و همچنين توجه مدير گروه رو جلب كنم من رو به طور رسمي قبول ميكنند ...
به همين خاطر چمدان كوچكم رو بستم و راهي سفر اصفهان شدم ... سفر خوبي بود ... شش نفر زن بوديم و چهار نفر مرد ... همه همسفرهام حسابي خوش ميگذروندند فقط من داخل هتل ميموندم، حدودا روز سومي بود كه اومده بوديم و قرار بود دومين سمينار برگزار بشه ... كمي زود تر از هميشه اومده بودم توي لابي ... به اطرافم نگاه ميكردم و مثل هميشه تو فكر فرو رفته بودم ... از چايي كه سفارش داده بودم حتي مزه هم نكردم ...
سرم رو برگردوندم و ديدم كنار كاناپه مشكي رنگ هتل روي يك مبل تك نفره، يك مرد به نسبت سن دار با تيپي بسيار معمولي نشسته ... ترجيحا با لبخندي سرم رو برگردوندم تا شايد دست از فكوس كردن روي من بر داره ... فنجونم رو به دست گرفتم و پر از بهانه به سمت لبم بردم ... سرديه چايي اخم كمرنگي روي صورتم نشوند ...
-ديگه سرد شده ...
ناخوداكاه برگشتم و رو به مرد كردم و گفتم
-ببخشيد ؟
لبخندي زد و گفت
-خيلي وقته كه ذل زدي به اين فنجون سفيد رنگ ...
فرم صحبت و لحن گفتارش اروم بود و دليلي نميديدم جوابش رو ندم
-فكرم مشغول بود ...
لبخند مهربوني روي صورت گندمگونش اورد
-تو اين سن و سال كم چرا فكرت بايد مشغول باشه
-خب ادميزاده ديگه ...
@romangram_com